X
تبلیغات
آرش کمانگیر
انتقادی
 

من به ناچار در همین جا باید بیاورم که همین خصوصیت ذاتی دین ،چه ها که برای ما ساکنان کره خاکی به ارمغان نیاورده است .تاریخ مملو از شاهد است . فقط قرون تاریک وسطی برای ما آدمیان کافی است که از گذشته خونین پند بگیریم .حال اگر دین واجد عنصر جزمیت است و ایستاست چرا باید تا این حد بدان پایبند بود .مگر این همه از دگماتیسم دینی خاطرات دهشتناک نداریم ؟ آیا باز لازم هست که به آن متوسل شویم ؟ پاسخ به همین سئوال خود جنبه مهمی از اندیشه شریعتی را برای ما نمایان میکند . شریعتی اینگونه وارد این مبحث میشود که تعریف روشنفکر چیست ؟ چه کسی را میتوان روشنفکر نامید ؟ پاسخ ایشان ساده ولی حائز عنصری است که من از آن وحشت دارم . ایشان میفرمایند که روشنفکر کسی است که در قبال جامعه خود احساس مسئولیت میکند و بواسطه درک عمیق خود از وضعیت و علل پیدائی آن ، تلاش میکند که آن وضعیت ناکارآمد و ناسودمند را از بین برده و سپس خود وضعیتی را که پسندیده و لازم برای جامعه خود میبیند جایگزین نماید . پس سهل است که اینگونه بگوئیم خراب کردن و آباد کردن متعاقب آن رسالت روشنفکر است همین . حال شریعتی در ادامه این پویش عقلی به اینجا میرسد که حال فرضا تخریب کردیم وضعیت موجود را ( صرفا" برای مثال که چندان هم دور از واقعیت نبود و نیست انقلاب خودمان را در نظر آورید ) و میخواهیم وضعیتی جدید ، حکومتی جدید و پسندیده و منطبق با زمان جایگزین وضع پوسیده و زنگ زده که باید به آشغال دانی تاریخ افکنده بشود ( که شد و چشم من و شما البته جلا یافت به این خانه تکانی )کرد .حال کدام برنامه را باید روشن فکر نصب العین قرار دهد .چه طرح و نقشه ای باید پیاده شود که بهترین گزینه باشد ( اینجای مطلب برای من مهم است و جای صحبت دارد ) ایشان در یک کلمه به ضرس قاطع میفرماید اسلام ، اسلام اولین و آخرین درمان ماست . اگر اسلام پیراسته از همانمهایی که آمد در نظر روشنفکر ما باشد و تلاش کند آن را جایگزین کند .کار تمام است و مدینله فاضله ما آماده بهربرداری است که در زاد روز سزار به دست افلاطون اتوپیایی افتتاح گردد . ( بگذار افلاطون از ما یاد بگیرد که چگونه باید مدینه فاضله ساخت .هر آرشتکتی ساختن مدینه فاضله را نمی داند الا مهندسین مسلمان شیعه علوی ) فکر کنم دیگر نوشتن اطناب کلام است . تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . حقا که ژرژگوروویچ مجدد در وجود شریعتی حلول یافته است . چرا که استادش بود و دکتر ما مشهور به گوروویچ شناس . اگر شریعتی معاصر هگل حیات داشت بیگمان باید میگفتم که روح سرگردان تاریخ هگل در وجود شریف اندیشمند ما حلول کرده است . بهر جهت آیا این را فلاش بکی به دوران تر و تازه عرب جاهلی نمیبینید ؟ تعجب آور نیست که این همه بازگشت به خویشتن ( حال کدام خویشتن تقریزا" میگویم . شریعتی بازگشت به خویشتن اسلامی ایرانی شیعه علوی بنگرید فحوای کلام وی در کتب متعدد ایشان و در کنار آنها مطلب شیرینی در کویر در خصوص عیدنوروز ما . نکته مقابل به نوعی بازگشت به خویشتن جلال آل احمد بازگشتی به گذشته پر افتخار ایران زمین و نگرانی ها و دلواپسی ها و دغمصه ها ی جلال از هجوم غرب و غربی و فرهنگ غرب و الخلاصه هر چه که رنگ و بوی غربی دارد و مثال فراوان دارد آن مرد از شلوار جین و تنگ دوشیزه گانمان که غربزدگی است و جلف است .چادر و چاقچور خودمان چه اشکالی دارد که میروند مینی ژوب میپوشند ؟ بیچاره جلال آل قلم تا کی باید کنار جاده بنشیند ؟ کسی سوارش کند که از قافله تمدن و تجدد عقب نماند این مادر مرده عموی دوست داشتنی من )  در نوشته های آن روزگاران به چشم میخورد . غربی وحشی جاهلی به چه کار ما می آید برگردیم ببینیم مثلا عرب چگونه در بیابان بسر میبرده است شاید با کمی تغییر در کمیت و کیفیت زندگی همان را احیا کرد و به همان شیوه زندگی کرد که بهر حال شیوه زندگی آبا و اجداد از بیخ عربمان است . چرا  این خانم کوچولو های مانتو پوش ما نباید نحوه پختن سوسمار بیابان را ندانند و هی پیتزا بخورند که بچه اشان کله پوک تمام عیار بار آید سوسمار و ملخ فواید سرشاری دارد که بیچاره صادق هدایت فراوان در آن باب قلم زد که گیاه اصلا نخورید چون در بیابان عرب گیاه وجود ندارد و انسان اصولا ملخ خوار است نه گیاهخوار .سوسمار بهتر از ماهی ویتامین  آ ی با کلاه دارد و خاصیتش بیشتر است و الخ ( مشهور عمویم )نگفتم آش شله قلم کارجالبی از کار در می آید روشنفکر دینی ( فنری یعنی ارتجاعی ) هر جا مشکل داشتیم و به اصطلاح علمای فقه خودمان مصداقی مستحدثه حادث شد مثل قانون چک یا ماهواره یا اینترنت و غیر ذالک به جای  رجوع به منطق که فصل ممیزه ما از حیوان است . به جای توسل به عقلانیت ابزاری اروپ جماعت . بجای استفاده از شیوه های امتحان شده غربی ها . برگردیم به هزار و چند صد سال پیش ببینیم که فی المثل قانون چک چگونه بوده یا چگونه میتوانسته باشد .آیا معصومی در باب چک اشارتی دارد که همان شیوه را معمول بداریم یا باید این تکه کاغذ را کنار گذاشت که در زمان حیات رسول و امام وجود نداشته پس محصول اوریژینال فراماسیون است و قصد نهانی در ایجاد آن اضمحلال شرعیت اسلام است و باید بکل پاره شود و دست زدن به آن یحتمل مکروه است و اوجود آن است که چک زده شود نه کشیده شود .یا ماهواره را باید دید البته علما و نه جهلا که احتمال کفر و ارتداد موجود است و اگر مشکلی نداشت عوام هم میتواند قیچی شده اش را ببیند . همچنین باید ببینیم آیا در ازمنه قدیمه و اعصار گذشته دموکراسی وجود داشته و احادیث ائمه و معصومین در این زمینه چیست ؟ فقها شبها نمی خوابند و با مشارکت محدثین کتب دستنوشت فقهای سابق را از ذره بین میگذرانند که ببینند راجع به دموکراسی حرفی حدیثی چیزی هست تا به استناد آن حکم بر حلیت یا محرمیت آن صادر فرمایند و سپس دمو عوام مردم تکلیف شرعی خود بدانند و الا نادانند . راستی آنموقع ها ورقه رای چه شکلی بود ؟ بفرمائید تمیز و صریح ، بنیادگرایی چیست ؟ طالبان میداند و طلبه های ادامه این مبحث، موزه از پای طلب در نیاورند  به همین منوال ادامه دهند .
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 21:49  توسط آرش کمانگیر  | 

ادامه مطلب

اما در باب اندیشه دکتر سروش باید بگویم که چهارچوب اندیشه وی همانست که در باره شریعتی گفتیم با اندکی نه تفاوت بلکه باید گفت تلاشی برای اصلاح و نوعی قابل انعطاف کردن آن شاید بپرسید چگونه ؟ پاسخ میدهم که سروش در کتاب فربه تر از ایدئولوژی در حقیقت در مقام نقداندیشه (استاد خود به تعبیری ) دکتر شریعتی میگوید که شریعتی دین را

به صورت ایدئولوژی در آورد و با تمسک به این ایدئولوژی که از اسلام ساخته بود میخواست

که حکومتی دینی به آن صورتی که میخواست به وجود بیاورد ولی دین فربه تر از ایدئولوژی است و ایدئولوژی تاب تحقق تمام ظرفیت های دین را ندارد و به خصوص دین جامع و کاملی چون اسلام ( البته به زعم هم او) ایدئولوژی تنها طریقه مادی و عینی زندگی فردی و اجتماعی را در بر میگیرد و یا میتواند که بگیرد ولی دین فراخنای گسترده تری دارد که تا عمق وجود و سویدای دل آدمی رسوخ و نفوذ میکند و میتواند که بکند گستره ای که ایدئولوژی نمیتواند تا به آن عمق برسد چرا که نفس کم می آورد ایدئولوژی شکل یک زندگی فردی و اجتماعی است و مقررات و دستورهای آن تنها شامل زندگی بیرونی و قابل رویت آدمی   است . تنها زندگی

فردی بیرونی وی را تنظیم و تنسیق می نماید ولی دین به پهنای وجود آدمی مرتبط میشود و تنها یکسری قواعد اخلاقی و قوانین عینی چون قوانین موضوعه نیست . دین آن رابطه عمیق و درونی انسان با منبع فیاض آفرینش را هم  شامل میشود و تلاش در جهت ایدئولوژی کردن دین موجب ابتر شدن دین میشود و آن را تنها منحصر به قواعد و قوانین پیش گفته میکند که این گذشته از لطمات غیر قابل جبرانی که برای دین دارد انسان را هم از آن تکیه گاه اساسی اش منفصل میکند .انسان در خلوت خود و در عمیق ترین وجه وجودی اش دنیای دیگری است و ارتباط کامل دینی نیز همان است که دین این رابطه را موجب و مستحکم میکند اگر این جنبه دین نادیده انگاشته شود انسان دیگر نمی تواند با دین آن رابطه درونی و عاطفی را برقرار کند وبه عبارتی دین کارکرد اصلی خود را از دست میدهد چرا که قوانین موضوعه بشری هم میتواند این نیازهای بشری وی را بر آورده کند .سروش کارکرد دین را بیشتر معطوف به  جنبه درونی آن میکند و جنبه بیرونی را به ضرورت عقلی پیرو جنبه درونی میداند که اگر آن باشد این یکی به ناچار خواهد  بود از طرف دیگر اگر دین تنها به صورت ایدئولوژی دیده شود بسا خطرناک تر از هر ایدئولوژی ساخته فکر بشر بشود .کمونیسم ایدئولوژی ساخته بشر است و نازیسم و فاشیسم و امثال آنها و میبینیم که میتواند به چه جنایاتی منجر شود ولی اگر به جنبه دیگر دین بیشتر توجه شود منعطف تر و انسانی تر خواهد بود محبت و رافت اسلامی  جنبه به اصطلاح نرم دین بیشتر طرف توجه آدمی است پس بیشتر کارآئی دارد . بهر حال فکر کنم آنچه که میخواستم برسانم گفتم و اطاله کلام بی مورد است .

سروش در نهایت همان کتاب دین را ناشی از حیرت آدمی میداند و همین حیرت را که واقعا موجب حیرت من است باعث و عامل اساسی تکیه خود به جنبه درونی دین میداند میتوان مثال های عینی زیادی آورد اگر همین حیرت نبود آیا مولوی و عرفای دیگر ما بدانجای میرسیدند که اینان رسیدند اگر دین را ایدئولوژی تنها ببینیم احتمال قبول وصل به منبع یگانه اگر نه غیر ممکن ولی دشوار است .به نظرم دکتر سروش این تمسک به رمز و راز را وام دار فیلسوف بنام و متدین آلمانی مارسل باشد چرا که وی نیز در نهایت به راز آلود بودن آن ایمان دارد و کل ساختمان فلسفی وی مبتنی بر همین راز است که سروش حیرت نام مینهد . مارسل میگوید تلاش برای علمی کردن دین و فهم مسائل اساسی آن که تا کنون بشر همیشه در مقابل آن ناتوان هم نباشد دچار سردرگمی است و فلسفه های متنوع و رنگارنگی را موجب شده است

تلاشی است بی نتیجه چون در مورد مجهول علمی تمام داده ها معلوم است و ما با دانستن و تکیه بر این داده های اولی به پاسخ و جواب مجهول میرسیم ولی در مورد دین اینگونه نیست اگر هم پاره ای از داده ها معلوم باشد که هست و با پیشرفت بیشتر علم داده های بیشتری نیز معلوم خواهد شد ولی در نهایت آن داده های اساسی مجهول است و غیر قابل پاسخ دادن از طریق شیوه های علمی . و تفاوت علم و دین را مارسل در این نکته میداند بنظرم سروش هم متاثر از این اندیشه باشد در بیان مفهوم گنگی چون حیرت و حیرت را کنه دین دانستن که واقعا برای من مشکل آفرین شده است راز چیزی است قابل درک ولی تبدیل آن به حیرت یا تاویل آن به حیرت شاید چندان پسندیده نباشد بهر حال گفتم شاید نه اینکه جایی از نوشته های وی این را دیده باشم .

اگر این نکته مهم اندیشه وی را درک کنیم قابل فهم است که چرا سروش هم نهایتا عارف شد

و این از تفسیر مولوی وی و توسل و توجه به عرفای سابق ونبش قبر اندیشه های ایشان که اخیرا مورد توجه سروش است مبین این ادعا است . سروش در هاروارد که میدانیم دانشگاه بنامی است در زمینه علوم انسانی فلسفه خوانده است ولی نمی دانم چرا فلسفه دانی که اندیشه های عمیق فلاسفه مشهور به الحاد را میداند و میداند که تاکنون کسی نقیض استدلال های پرتوان آنها را نداده است چون راسل و سارتر و امثال اینها چرا باید عارف شود نه ملحد مگر اینکه حیرت را بفهمیم که در اینصورت توجیه عرفان وی قابل درک خواهد بود .به یقین وی نیز چون مولوی پای استدلالیون را چوبی میداند و میداند که پای چوبین بسی بی تمکین هست البته .البته که من استدلال را پای چوبین نمی دانم و به این راحتی نیز تسلیم نمی شوم که پای استدلال چوبین است چگونه به سرعت و به این راحتی به چوبین بودن پای استدلال میرسد برای کسی که فلسفه خوانده است ایرادی است نا بخشودنی و من نمی توانم که از سروش این را بپذیرم شاید از کسی که اهل فلسفه نباشد قابل قبول است ولی از فلسفه خوان و فلسفه دان

نه . پیرایش دین از خرافه ها و امور غیر عقلی که پیشتر اشاره شد کجا و خود گرفتار حیرت شدن کجا . کسی میتواند از عقل بگریزد که عقل اش به پرسش های مسلسلی که بدنبال دارد نتواند که پاسخ دهد و ناتوان بماند از یافتن جوابی معقول . آیا شما عرفان را و اشراق را

عقل گریزی و انحراف عقل آدمی و ناتوانی عقل در پاسخ به پرسش های متواتر نمی دانید

باید صاف بگویم که سروش در اندرون خود از عقل پرسنده مداوم و استصقا گرفته اش می گریزد که به بستر نرم راحت عرفان قناعت میکند . رفتار و گفتار این سالهای اخیر وی این را

میرساند یا برای من اینگونه جلوه گر میشود . عقل فلسفه خوانده اش و رسوبات زندگی در خانواده ای شدید مذهبی او را دچار دو شقه شدن فکری و لغزش به عرفان موجب شده است .عرفان استعلای آدمی است و مفری برای گریز از عقل .

موضوع دیگر که برای من در نظریات وی جای سئوال است اینکه ایشان بارها به تکرر به روشن فکر دینی اشاره میکند و خود را روشن فکری دینی مینامد و میگوید که اگر پرسیده شود آیا گذاره روشن فکر دینی میتواند صحیح باشد جواب میدهم آری اگر سخن گفتن از روشن فکر غیر دینی و لائیک صحیح است پس روشن فکر دینی نیز گذاره ای صحیح است .اگر روشن فکر غیر دینی وجود دارد پس نتیجه میگیریم که روشن فکر دینی هم وجود دارد و میتواند که وجود داشته باشد و صحبت از آن غیر معقول نیست .این را او میگوید به نظر شما

کمی تا قسمتی به مرز طنز نزدیک نیست آنهم از فلسفه دانی که تکیه گاهش عقل عقلاست . مصادره به  مطلوبی که سوفیست جماعت گویا بیشتر بدان استعانت میبردند تا سخن خود معقول جلوه دهند .برهان خلف مینامندش یا چیزی در این مایه ها که هم اکنون ذهنم یاری نمیکند نام دقیق اش را بیاورم باشد بعد .

سئوال من این است که آیا این سخن مهمل نیست ؟آیا خردمند جماعت میتواند بپزیرداین استدلال واره را . که چون روشن فکر غیر دینی وجود دارد پس روشن فکر دینی هم میتواند وجود داشته باشد و این گفته صحیح است . چگونه ممکن است که این دو را کنار هم قبول کرد .اینکه وجود دارد البته چشمانم فعلا " میبیند که وجود دارد ولی دین امری است ذاتا" ایستا ولی روشن فکر مفهومی پویا دارد چگونه ممکن است که امری ایستا و پویا را کنار هم قبول کنیم .

منع جمع نقیضین نخواهد بود . ذهن آدمی سیال است و هر لحظه توان تازه شدن دارد ولی دین نه . ایستاست و فکر هم نکنم کسی بپزیرد که دین هم پویا باشد چرا که در آن صورت موضوعیت خود را از دست میدهد مگر آبا کلیسا به ضرس قاطع زمین را مسطح نمی دانستند و به همین دلیل بیچاره گالیله را به مرگ محکوم نمی کردند اگر دین در ذات خود پویا بود که این واقعیت مسلم و موجود را کلیسائیان هم میپذیرفتند تا امروزه روز مضحکه من و تو نشوند (.اگر بد میگویم بگو بد گفتی . این آخری را شیرین آمدم نه. گفتم کمی لطیف بشود که لطیف جماعت هم خسته نشوند . )اگر دین پویا بود که این همه نمی گفتند و نمی گفتیم که دین امری دگم و غیر قابل انطباق با مسائل روز . اینهمه بیچاره نیچه داد نمی کشید که بشکنید یاران من بشکنید لوح های کهن را چون دین هم لوح می آفریند و این لوحه ها را میپرستند و این مصائب را بشر تحمل می کند . مصداقی بگویم بالفرض زیاد شنیده اید در باره حقوق زن در ایران یا مجازاتهای اسلامی که شاید کسانی هم درگیر یکی از این موارد شده باشند اگر دین پویا بود که میتوانستیم این مقررات را به روز کنیم ولی نمی توانیم چرا واضح است که نمی توان فرموده رسول اله را تغییر داد مگر میشود بگوییم که با پیشرفت علم و فن باید قسامه که سنتی است مربوط به عرب قبایلی و باید از قانون جزای ما خداحافظی کند چون علم مارا بی نیاز از

 این شیوه غیر انسانی میکند که انسانی را با قسم پنجاه نفر از منسوبین نسبی مقتول، حلق آویز  کنیم. این همه ابزار علمی امروزه پلیس علمی در اختیار دارد چرا از آنها استفاده نکنیم می گویند کفر نگو مرتد مگر میشود سنت رسول خدا را عوض کرد سنتی است که سنتی است  کهنه است که کهنه است مگر به استناد کهنگی میتوان فرموده معصومین را تغییر داد کفر است . اگر گفته اند که مرد میتواند هر وقت که بخواهد  زن خود را  طلاق دهد این امری است دینی .مرد بدون هیچ بهانه ای حتی این حق را دارد ولی زن با بزرگترین علل معقول و محکمه پسند هم نمی تواند یک طرفه طلاق بگیرد بفرما . اگر مصداقی حقوقی میاورم برای است که خیلی واضح منظورم را میرساند شما در مورد سایر احکام و عبادات هم این را میتوانید به وضوح مشاهده کنید .حال کجای دین پویا ست .اگر پویا بود که قانون حمایت خانواده زمان طاغوت را که به منظور پاسخ به نیاز روز تدوین شده بود به استناد غیر شرعی بودن آن کنار نمی گذاشتیم واقعا میدانید چه قدر از قوانین قبل از انقلاب را به همین علت نسخ نمودیم بی حساب .میتوانید رجوع کنید . همه این ها از ایستایی دین ناشی میشود مگر آنکه غیر از این باشد که یاد آوری میفرمایید یا استدلالی چون سروش لازم است که من نمی پذیرم .(ادامه دارد )Hk

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 2:1  توسط آرش کمانگیر  | 

پروتستانتیزم اسلامی و روشنفکران دینی         ص1

مطلبی در باب  اندیشه محوری دکتر شریعتی و دنبال کننده بنام تفکر وی، دکتر سروش

(میتوان چنین نیز نام کرد )

انسان فربه تر از دین

   سئوال واره هایی در مایه نقد در باب اندیشه های بزرگانی چون دکتر شریعتی ودکترسروش دارم که هر کدام از جنبه ای مورد علاقه من است اولی بیشتر حال چرا ؟ عرض کنم که شریعتی به لحاظ شخصیت خاصی که داشت و دغدغه های بزرگی که گریبانگیرش بود .

 فکرکنم که از بعضی ها شنیده باشید و من نیز چنین می اندیشم که دکتر شریعتی زنده نام از جهتی موجب نوعی جمود و رکود فکری در بعضی از طرفداران خود گردیده است البته منظور خود من هرگز این نیست که آن مرحوم و اندیشه هایش موجبات این جمود را فراهم می آورد ولی دیده اید و دیده ام که متاسفانه بیشتر طرفداران وی (من خود اصلا" دوست ندارم طرفدار این یا آن باشم هر متفکر یا مصلح اجتماعی وامثالهم که باشد می باید اندیشه ای را خواند ومتاثر هم شد از بعضی از آنها ولی نباید بت پرستی پیشه کرد) در همان سطح می مانند وهرگز توان آن ندارند که از اسارت فکری وی رها شوند و چنان مجذوب تفکر وی میشوند که انگار وحی منزل هست وهر اندیشه ای مغایر با آن را برنمی تابند .به خود اجازه نمی دهند که اندیشمند و صاحب نظر دیگری را بخوانند و در مقام مقایسه یکی را و بهتر آنکه بسته به مورد قسمتی از این و پاره ای از آن را جذب نمایند ویا خود فکری در کنار یا مقابل آن داشته باشند و این یعنی اسارت فکر و اسارت فکری بسیار وحشت ناک است مگر این همه جنایاتی که توسط زمامداران ملتی در حق بشر روا شده است به وضوح قابل مشاهده نیست استالین با الهام از اندیشه های لنین و مارکس انسان دوست و نیز  بسیاری دیگر .تحت تعالیم آبا کلیسا در جنگهای صلیبی چند کرور کشته شدند و یا جنگ جهانی ناسیونالیسم یا هر ایسم و انگی دیگر .

کسانی از پیروان ایشان چنان محکم ریسمان رهایی و فکری وی را چسبیده اند که این است ولاغیر.آیا او واقعا همین را میخواست و میخواست که اندیشه اش مرداب تفکر عده ای گردد که اگر همیم افراد توان رهایی بیابند از حصار فکری وی چه قدر نیروی فکری آزاد خواهیم داشت ؟و این البته بد نیست .به زعم این اندیشه آن مرحوم نیست که کسی اسیر فکری شود و حتی شاید او هرگز این را نمی خواست اگر میخواست چرا خود به مطالعه عمیق اندیشه دیگران می پرداخت واحسان ،پسرش را وصیت می نمود که بخوان ،بخوان و بخوان چراکه

بی مایه فطیراست و چه زیباست این سخن که واقعا بی مایه فطیر است و اسفا که کنون چه بسیار از پیروان تفکر وی که فطیرند (البته با عرض پوزش که حقیقت پوزش خواهی هم برنمی تابد) روزی بیست ساعت مطالعه آنگونه که خود می نویسد داشت  ولی اینان دوست ندارند که بخوانند و شاید فکر میکنند که او به جای همه ما خوانده است و دیگر نیازی نیست که ما به زحمت بی افتیم همین که او را بخوانیم برای هفت پشت مان بس است.شاید ولی من نمی پسندم این رویه را . فکر میکنم که ادامه خط فکری وی در نهایت لاجرم به بنیادگرایی به رسد که هم اکنون شاهد آنیم . نگوئید که او این را نمی خواست البته که نمی خواست ولی آیا تفکر دینی آخرالامر و علی رغم خواست هر کسی به اینجا نمی رسد ؟البته که میرسد دیر یا زود.چرا ؟میگویم،مگر نه این است که ایمان و دین در غایت خود به جایی میرسد که سئوال زاییده ذهن عجیب آدمی ،دیگر حق  پرسش از حریم آن را ندارد .سئوال به جایی میرسد که دیگر نباید پرسید از آنجائیکه دیگر اصرار در پرسش ممنوع است و به خط قرمز میرسد و بشر را حق آن نیست که فراتر از آن بپرسد والا مرتد میشود و ملحد و این ممنوع است و پادافره اش مرگ.     بنابراین نباید بپرسد  خصوصا"در باب آفرینش و چرائی و چگونگی آن .

دیگر نمی توان در سئوال تا حدی پیشرفت که موجبات شک و تردید در موضوعا ت پیرامون

آفرینش و امثال ذالک را موجب شود چرا که سئوال زیاد ی موجب کنجکاوی می گردد تا پاسخ آن را پیدا کند و همینطور پیش میرود ودر نهایت به جائی میرسد که نباید برسد چه اینکه ممکن است به شک و تردید برسد که این همان کفر و الحاد است و....الخ .مگر نه این است که اگر آقای دکارت بدنیا نیامده بود و با آن منطق کارسازش در کلیه معلومات آدمیزادان شک و تردید نمی کرد و جلو سئوالات بی حسابش را با تعالیم آبا کلیسا بتن آرمه می گرفت آیا هم اکنون اروپا و بسا ما نیز تحت حکومت کلیسائیان نبودیم ؟ بنابراین نباید شریعتی را موجب انجماد تفکر پیروانش دا ست . اگر چه تفکری که به جزمیت برسد ممدوح نیست ولی این ما و دیگران که خواننده آثار وی یا شنونده بیانات ایشان بودند آن زمانها ،ناید خود راتنها به خواندن آثار وی قانع کنیم وسخن ایشان را وحی منزل بدانیم .متاسفانه خیلی از خوانندگان و علاقه داران اندیشه وی به خاطر همین مسائل دربند وی مانده اند آنانی که اگر توان رهایی  داشتند از عقاید وی شاید هم اکنون درصد آزاد اندیشان ما بیشتر بود به این دلیل که پیروان وی اندک نیستند البته باید بگویم که همه طرفداران او اینگونه نیستند و این امر تنها در مورد آن مرحوم مصداق نمی یابد هر اندیشه ای در ذات خود میتواند همین مسئله را موجب شود وبر ماست که توان فرار از اسارت فکر را داشته  باشیم .از این مطلب که بگذریم میرسیم به چهارچوب اندیشه آن شادروان ، جوهره تفکر وی در حقیقت اقتباسی است از مذهب مهم پروتستان به این ترتیب که آنچه که او میگفت و میخواست که آنگونه باشد این است که همچون کشیش معروف لوتر در مقابل تحجر و خشکه مذهبی های کاتولیک مطالب جالب توجهی بیان نمود و در حقیقت انقلابی در مسحیت بوجود آورد که پیروان این کشیش را پروتستان های موجود تشکیل میدهند او در مقابل کشیش های مسیحی که مسیحیت را بدل کرده بودتد به یکسری عبادات خشک و رسمی که فاقد آن روح انعطاف ونرمش به نفع انسان و به سود سعادت وی . وی میگفت که کشیش ها کاری کرده اند که مردم از مسیحیت بیزارند بس که تعالیم مسیح را آنطوری به مردم میگویند که منفعت خودشان را تامین میکند .اطاعت محض و عبادت در چهارچوب احکامی که ایشان میگویند مسیحیان را از روح تعالیم مسیح که همان عطوفت و مهربانی است دور میکند .صرفا به عبادات عتلیم داده شده توسط روحانیان مسیحی و دقت در اجرای دقیق آنها وروزه گرفتن و خم و دولا شدن همه مسیحیت نیست کشیش جماعت تاکنون مردم را مانند رمه پشت سر خود انداخته اند وبه جهتی میبرند که سود ایشان را تا مین میکند سود مادی اینان را .آن روح لطیف موجود در تعالیم مسیح را از آن گرفته اند و تنها احکام و عبادات بی روح و سترون را بسط میدهند که بسا خواسته پسر خدا نبوده است و درصدد بود که مسیحیت را از گزافه ها و خرافه ها ی بسیاری که  پیرامون گفته مسیح من در آوردی پدید آورده بودند بیالاید و بپالاید و مسیحیتی نو و پیراسته از انحرافات و کجی های دست ساز روحانیان آن زمان (واین زمان هم باید افزود) را به مردم مسیحی تعلیم میداد و در حقیقت در قبال مسیحیت موجود پروتست میکرد و بنابراین پیروان وی را پروتستان مینامند . حال همه نوشته های فوق گفته .و خواسته شریعتی نسبت به دین اسلام نیز هست به زعم ایشان اسلام واقعی نه آنست که موجود است البته منظور زمان حیات وی چند دهه قبل را میگویم .او نیز با اقتباس این شیوه تفکر بیل و کلنگ برداشت تا اسلام آن زمان را ویران کرده و اسلامی که او صحیح میدانست به مردم تعلیم دهد چنانکه مثلا " شیعه موجود را شیعه صفوی میدانست و درصدد احیای شیعه علوی بود . احیا اسلام واقعی و پالایش آن از گزافه ها و خرافه ها که کعب الاحبارهای ازمنه قبل و معاصر خود را سبب بوجود آمدن این خرافه ها و تحریف ها میدانست و میگفت که روحانیان کعب الاحبار صفت به سبب حفظ منافع خود وبدست آوردن منافع بیشتری این تحریفات و گزافه ها را پیرامون اسلام ناب محمدی تنیده اند مثلا"در کتاب علی ابر مرد تاریخ به این خرافه طنز غیر مسلمانان قلم بطلان کشید که گفته میشد ذولفقار علی سه متر طول داشته یا علی درب قلعه خیبر را که هفت صد پهلوان نمی توانسته تکان دهد از جا کنده و پرتابیده است چند متری آنطرفتر .آنموقع باید به فلان غیر مسلمان حق داد که مگر علی هرکول بوده که شمشیر سه متری به کمر میبسته و در خیبر را می پرتابیده چند متر .بسا که بین علما اسلام اختلاف هم پدید می آمده که یکی میگفته سه متر پرتاب کرده در را و آن دیگری لابد اصرار داشته که خیر دو متر و نود سانتیمتر و...الخ واقعا" نمی باید این خرافه ها

و این بازار طنز فروشی نباید بسته بشود .شریعتی با اعتراض و پروتست در مقابل هر آنچه که به نام دین اسلام به خورد مسلمان بی صاحب داده میشد به سختی و با سر سختی مخالفت میکرد .کعب الاحبار ها را عامل این مسخره بازیها و فرار مسلمان صاحب فکر و غیر مسلمان بسا مشتاق به اسلام ،میدانست روحانیان قبلی و معاصر خود را که همانند همان روحانی متزور که کعب الاحبار نامیده میشد متهم به این قلب مطلب و مسخ دین اسلام معرفی میکرد و به صراحت خواستار اسلام منهای روحانیت بود .به همین دلیل اندیشه وی را همان پروتستان اسلامی میدانند . خلاصه کنم که پیراستن اسلام و ارائه اسلام واقعی به زعم خود را جوهره اندیشه شریعتی میدانند که تم و زمینه اصلی کتابهای وی تلاش برای ارائه این مطلب است بنابراین چهارچوب اندیشه وی و پیروان وی را تحت همیمن اصطلاح  پروتستانتیسم اسلامی مورد بررسی وشناخت قرارمیدهیم .حال آنچه می خواهم بعد از این همه بیاوریم مطلبی است که میخواهد به مثابه یک نقد وبه زعم حقیر نقدی اساسی مطرح شود که بهتر خواهد بود بعد از سئوالات نقدواره نسبت به نظرات دکتر سروش که بیان میکنم مطرح شود به این علت که مطلب شامل حال هردو این متفکرین ماست .بسیار طالبم که پلسخی پیدا کنم برای مطالبی که در پی می آورم (ادامه دارد)   

ارمیابهراد                                    ص3

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 2:26  توسط آرش کمانگیر  | 

ادامه مبانی نظری حقوق بشر(بخش سوم)

( ادامه مبانی نظری حقوق بشر )

اگربخواهیم تاریخ را گواه بگیریم خواهیم دید که با توسل به عقلانیت مورد استناد عقول جامعه جهانی وبا توسل به ایده های رنگارنگ بشری

یا آسمانی ،در پرتو عقل ایدئولوژی های متنوعی روییده اند وبه کمک

عقل توسعه یافته اند وسپس با به دست گرفتن زمام امور سایر آدمیان

آدمی را از انسانیت خود بیگانه کرده اند وسعی شده است با توسل به

همه ابزاری که در دست عده معدودی منحصر است آدمی را آنطوریکه

سیاست ایشان ایجاب مینماید یا مینموده است بارآورند . یونیفورمه کردن

وازانسان خواستن که آنطوری باشد که ایشان میخواهند نتیجه اش این خواهد بود که آدمی از خود بیگانه وهمچون پیچ و مهره دستگاه عظیم

حاکمان به ایفای وطایف خود که ازقبل برای وی تعبیه شده است عمل نماید همانطوری زندگی کند که از وی خواسته میشود . همه اینها در پرتو

عقل به خورد آئمی داده میشود ونهایت آنکه خود وی نیز خواسته وناخواسته مطابق خواسته همان عده قلیل که از نوردبام قرارداداجتماعی وبا اتکا به شانه های آرای مردم بالا آمده اند ،عمل مینمایند وحتی آن را

مقدس ولازم الاطاعه میدانند وچنان شیفته ایوئولوژی حاکمان خود میشوند که یادشان میرود که انسانند وانسان با تمامیت وجودش باید زندگی کند .

آزادی را همان میدانند که برایش ترسیم شده است مساوات آن است که تعریف شده است واو نمی تواند که بیش از آنکه برایش مقرر شده است مطالبه نماید .توتالیتریسم یک قرن اخیر شاهد مثال فراوانی دارد مارکسسیسم – لنینیسم شوروی ،مارکسیسم –مائوایسم چین ، در بلوک شرق و همپالگی های ایشان ، جهان غرب با غول اقتصاد آزاد که

سود مادی هرچه بیشتر ذات و جوهره آن را تشکیل میدهد .برای اینکه این ایدئولوژی های ساخته و پرداخته عده اندکی که از نعمت عقل بیشتر

نسبت به سایرین که سربازان این تفکر راتشکیل میدهند بتواند به نتیجه برسد باید از آدمی به عنوان ابزار وآلت دستگاه فکری خود استفاده نماید

ونمودند ودیدیم کافی است که به آثارهنری بجای مانده ازکسانی که در لای این چر خ ودنده های موجود در زمان خود له شده اند و موجودیت

انسانی ایشان نادیده گرفته شده ،برای مثال یاد شود رمان تلخ وعجیب میرا نوشته کریستوفرفرانک که خود در زیرچترحکومتی کمونیستی هویت انسانی خود راباخت .برتولت برشت در عمده آثارش به اینکه

ازآدمی بودن خود پرت افتاده است ودرنمایشنامه آدم آدم است مجبور میشود آدمی بودن خود را از نوبه اثبات برساند .کامو،سارتر،هسه،تولستوی ،داستایووسکی ،کوندرا وامثالهم که هریک

به بیانی مسخ شدن خود را به تصویر میکشند وسایرین را متوجه مینمایند که به خود بنگرید که مبدل به هیولا شده اید .مسخ کافکا ،قانون ،محاکمه وووو.... فضای رعب آور حاکم به قرن اخیر که من جزبوی باروت بوی

دیگری استشمام نکرده ام ونمی کنم .فکرمیکنم موقع خواب باید هفت تیرم را زیر سرم بگذارم وآسوده بخوابم .نیچه ،شوپنهاور و...چه میخواستند به

من وتو یادآوری کنند .هرفریادی درمغلمه مطلق قوانین سترون حاکم و مستند به عقل آدمیان ردش را گم میکند نباید صدایی شنیده شود اطاعت محض سعادت آدمیان است .سازمخالف نه تنها نباید شنیده شود بلکه احتیاط واجب آنست که شکسته شود .عقل هرجنگ وجنایتی را میتواند توجیح کند .پیشواخوب میتواند درپرتوعقل همه جنایاتش را توجیه کند همانطوریکه لنین بلد است چگونه از مردم اطاعت محض طلبکار باشد

مخالف عقاید کمونیسم دشمن جامعه است ومانعی در جهت تکامل ملت رهیده از استبداد تزار پس برملت آگاه روس است که موانع را ازسرراه

بردارد .اعضای چکا تردیدی به خود راه ندادند که لنین به جای ایشان فکر میکند پس نیازی به عقل کوته ایشان نیست بلکه وجود ایشان است که لازم است تا مخالفین راازسر راه پیشرفت ملت کبیر روسیه بردارد . عقل

آدمی معجزه گر است . لنین را ،هیتلر را  و.... را حتی بچه مدرسه ای ها میشناسند ولی نیچه را کسی نمی شناسد ونویسندگان و روشن فکرانی که یاد شدند تنها اندکی از بسیاران .

حال آنچه دارد به میان سالی خود میرسد پنهان وآشکار ، عقل با آمیزه ای

از دین آرام آرام در رگ وپی زمان رسوخ میکند همانطوریکه رسوخ میدهند در رگ وپی آدمیان ، جنگهای صلیبی این بار با پرچم های رنگین دارد آرایش نظامی جدیدی به خود میگیرد .

عقل عقلا چنین نوید میدهد که آسایش ابدی بنی آدم ، نزدیک است وانتظار دارد که همگان همچون رمه ای ،اطاعت محض نمایند تا سعادت نازل شود . درخواست اطاعت از انسان کنونی با چوب و چماق ، نتیجه

بخش نیست ابزاری امروزی میخواهد که در آستین عقلا موجود است .

قانون اولین و آخرین ابزار ،وسیله ای که مورد احترام حتی آنانی که مدعی درصدی از عقلانیت حاکم هستند روشن فکرانی که گویی مسیح زمانه اند . قانون را میشود در لباس حقوق بشر جلا داد تا مردم خود ستایش گر آن باشند و تسهیل کنند آنچه که رهبران اشان در اذهان خود پرورانده اند . آدمی بیخبر از اینکه بازیچه چه خیمه شبازانی است عروسکی میشود که جان ندارد که زندگی حداقل حیوانی خود را داشته باشد آنگاه ستایشگر حقوق بشر است وبه اعلامیه ها ،سازمان ها ی بین المللی دلخوش است . با خود میگوید این همه نهادها و تشکیلات عریض و طویل با دفتر و دستک ، بیفایده آفریده نشده اند وضامن انسانیت من هستند پس میشود آسوده خوابید لازم نیست که هفت تیر زیر سر بگذاری و بخوابی آقای شوپنهاور خدا یک جو عقل به تو عطا فرماید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:48  توسط آرش کمانگیر  | 

ادامه مبانی نظری حقوق بشر(بخش دوم)

ادامه مبانی نظری حقوق بشر

ناگفته پیداست که آموزه حقوق بشر موجود بر عقلانیت استوار است والبته که باید از فلاسفه قسم دوم گذشت . البته شاید هم نتوان شوریده حالانی چون شوپنهاور با آن زندگی که داشته و همه میدانیم یا ویلهلم نیچه سودازده که در تاریخ ادبیات زندگی وی را خوانده ایم فیلسوف خواند.شایسته است که آلمانی جماعت را نکوهش کرد

 که چگونه چنین عقل باختگان را فیلسوف میخوانند؟اصلا نباید تصور کرد که همه جهانیان آلمان را مهد فلسفه بدانند وآنگاه همین دیوانگان در معتبر ترین دانشگاه اشان فلسفه تدریس کنند؟اساتید دانشگاه های فلسفه ما به ایشان که میرسند با پوزخندی رندانه در یکی دو صفحه همه اندیشه های ایشان را سرهم بندی کرده و این سمبل کاری راهم لازم میدانند.

باری همین حقوق بشر که هم اکنون من به استناد آن جرائت یافته ام این مطالب را ارائه نمایم چراکه آزادی بیان برای همه آحاد بشر به رسمیت شناخته شده است همچنان که این حق را هم بزرگوارانه به من بخشیده اند که بتوانم نفس بکشم . مبتنی بر ممیزه انسان وحیوان که همانا عقل است میباشد و کلیه نهادهای حقوق بشری واعلامیه ها ،میثاق ها ، پروتکل ها و همه و همه مبتنی بر همین عقلانیت است . عقلانیت هم حکم میکند که باید و باید این حقوق اعلام شده در متون بنیادین حقوق بشر بر ای آحاد بشر به رسمیت شناخته شود همچنانکه شناخته میشو د .کسی منکر این نیست که قوانین اساسی ممالک موجوده ،همه  حقوق بشر را برای شهروندان خود به رسمیت میشناسند ومیبنیم که در پرت افتاده ترین کشورهای جهان با هرمیزان ظرفیت اجتماعی و اقتصادی و امثال ذالک این حقوق را به رسمیت میشناسند چه کسی منکر واقعیت است وقتی حقی به موجب قانون اساسی و قوانین عادی به رسمیت شناخته میشود اصل بر اینست که اجرا هم میشود مگر میتوان قانون را اجرا نکرد خوشبختانه تنها قانون است که ضمانت اجرایی دارد واجرا میشود و میبینیم . موبه مو قوانین مالیاتی کشور اجرا میشود . اگرهم اتفاقا ماموری در سطوح مختلف سلسله مراتب اجرایی کشور تخلفی بکند شدیدا مجازات میشود شکی در این نیست حال در جامعه بین الملل هم چنین است منشور سازمان عریض و طویل ملل متحد و اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق و پروتکل و ...... همه و همه اجرا میشود یعنی اصل بر اینست که باید اجرا بشود ومیشود . واین ضرورت عقلی است که باید اجرا بشود والا بشر به وضع طبیعی خود که همانا جامعه طبیعی است برمیگردد وقانون جنگل حاکم میشود این همه فجایع بشری که آن موقع بوده،( به  گواهی کسانی که در ازمنه پیشا قانونی میزیسته اند ) والان نیست دوباره امنیت بشر به مخاطره می افکند .امنیت که به خطر افتاد صحبت از سایر حقوق بیفایده است وقتی من نیستم حقی هم ندارم . در جامعه طبیعی میل و اراده حاکم است در جامعه مدرن امروزی فقط و فقط عقل حاکم است واین همه حقوق متعدد ومتنوعی که تک تک آحاد بشری به لطف آن حیات شایسته دارند نشات گرفته از عقل است عقل حکم میکند که یاسای چنگیزی از بی قانونی بهتر است . اگر عقل نباشد قانون موجودیت نمی یابد واگر قانون نباشد عدالت ، انصاف ، مساوات و......... وجود نخواهد داشت اکنون به لطف همین قوانین است که چراغ فروزان عدالت روشن است ازانصاف صحبت میشود مساوات رعایت میشود در روابط بین دول نظمی جهانی به کمال وبه وضوح مشاهده میشود . عقل این عطیه خداوندی با پوزبندی که بر

امیال کثیف بشری زده است حیاتی در خور بنی آدم با رعایت تمامی مظروفاتش برای بشر به ارمغان آورده است . همه آدمیان در همه شئونات زندگی خود به اختیار حاصل از قانون مشارکتی فعال دارند . کار میکنند رای میدهند و بالقصه همه حقوق فردی ، اجتماعی و سیاسی خود را به کمال و با رعایت برابری و برادری اجرا میکنند و  از آن بهرمند میشوند . این همه اعلامیه ، منشور و...... درسطح بین المللی و قوانین عالی و تالی در سطح داخلی به همه،این حقوق را سخاوت مندانه میبخشند و حکومت ها که خود بر گرفته وبرساخته اجرای حقوق سیاسی افراد آن کشور است آن حقوق را اجرا میکنند وباید اجرا کنند چون بر گرفته از قوانین است و این قوانین نیز خود مبتنی بر همان قرارداد اجتماعی است .در واقع بدبینانه نیست که این همه واقعیات را انکار کنیم ؟ منصفانه نخواهد بود که این همه پیشرفت بشر را که مدیون نظم وامنیت ورعایت سایر حقوقات؟است

نادیده بگیریم ؟ فی المثل اگر در جامعه ای زندگی میکنیم که اتفاقا "باری به هر جهت حقوقی از ما پایمال میشود نباید آنرا تعمیم داده ونتیجه بگیریم که در همه دنیا این چنین است مگر ما نمی دانیم که به حکم فلسفه پوپر استقرا مردود است

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:46  توسط آرش کمانگیر  | 

کلیاتی راجع به مبانی فلسفی حقوق بشر

کلیاتی راجع به مبنای نظری وفلسفی حقوق بشروتاملاتی  درهمین زمینه

آموزه حقوق بشر بر چه مبنای نظری استوار است ؟ به عبارت سهل تر از سئوال، باید ببینیم که  گفتمان حفوق بشر در کلیت خود چگونه وباچه معیاری باید ارزیابی شود . ؟ فرضا" اعلامیه جهانی حقوق بشر یا سایرمتون بنیادی حقوق بشر برروی کدام عقیده و نظر قرار گرفته است . بیان مفاهیم نظری و فلسفی اصولا مشکل اساسی برای گوینده آن و انتقال به دیگری است .صدالبته بیان این مفاهیم برای اهل تفکر بسیار سهل است ولی از آنجاییکه محتمل اشخاص غیرآشنا با مفاهیم انتزاعی و فلسفی نیز مطلب را ملاحظه فرمایند .لذا طبق رویه سابق حقیر سهل نویسی را نصب العین خود دارد بنابرین اگر بجای واژه های متداول الفاظ دیگری استعمال میشود به دیده اغماض بنگرید .میدانم که در این زمینه استفاده از واژه غیرمصطلح خواننده آشنا با مفاهیم نظری را اندکی از قصد نویسنده دور میکند واین مشکل عمده در زمینه ارایه مطالب فلسفی است . البته مطلب حاضر هرگز پیچیدگی  متصوره عموم نا آشنا را ندارد فقط سطح اقل لحاظ شده است که احیانا سرکی به وب بکشند. بگذریم

اگر بخواهیم سخن به درازا نکشد من از انبوهی نظرات بزرگان میگذرم و با اجازه بزرگان هرآنچه در این غربال بجا میماند و عمده نظرات دیگر به نحوی در جامعیت این نظرات میگنجد بیان مینمایم . بدوا یادآوری

این موضوع حائز اهمیت است که قواعد چکیده زیر را عمده در باب اخلاقیات دسته بندی مینمودند والبته گسترش موضوع بالطبع به سایر مفاهیم به اصطلاح تعمیم مییابد فی المثل درک بسیاری از مطالب نیچه مبتنی بر درک همین موضوع  ساده خواهد بود فراسوی نیک و بد یا جوهرکلام چنین گفت زرتشت برای مثال یا عقاید کانت برزگزاد در کتب دیر فهم معمولا ودیگران .بنابرین استبعادی نخواهدداشت که ساده کردن این مطالب وانتقال آن کمی دقت ملاحظه کنند را به یاری خواهد طلبید .

آموزه حقوق بشر یا میشود به لسان حقوقی نوشت که مستند سیستم حقوق بشر برچه اساس و شالوده ای استوار است . ارسطو اخلاقیات خود را در کتاب اخلاق نیکوماخوس چنین آورده است که اصل اساسی که مد نظر بشر است در هر کنش ،فعل یا عمل (هرسه به یک معنی مدنظراست وصرفابرای سهولت تتابع مترادفات را ردیف کردم ) هدف و سمت وسوی آن عمل است اگر فعل آدمی نتیجه اش بسوی خیر باشد آن عمل اخلاقی است یا عملی پسندیده است . عملی هم که متمایل به شر است ونتیجه ای شر داشته باشد غیراخلاقی و مطروداست .حال برهمین اساس ساده کل سیستم اخلاقی ارسطو بنا میشود وبسط میابد که فعلا منظور ما نیست .    

طبیعتا برهمین مبنا نیز سیستم حقوقی ایشان شکل میابد . اصولا طبق روال معقول بدوا نظم فلسفی هر مکتب فکری بنا میشود وآن گاه نظم اجتماعی و اقتصادی در پی آن به ضرورت عقلی خواهد آمد لذاست که بزرگان فلسفه مطالبشان مسلسل و هریک مبتنی بر دیگری خواهد بود. کانت کتاب بنیادهای متافیزیک اخلاق خود راهمانند ارسطو و پیشینیان به همان ترتیب آورده است فهم هریک ملازمه با فهم مطالب قبلی دارد .

فلاسفه رواقی سهم به سزایی در تمهید پایه های نظریه حقوق طبیعی ومتعاقب آن قانون طبیعی داشته اند خلاصه عقاید اساسی رواقیون که پایه نظریه فوق است چنین قابل ارائه است . فلاسفه رواقی – که عمده اخلاق گرایی را جوهره کار فلسفی خود قرار میدادند – عقیده داشتند که خیر وشر ملاک ومحک عمل اخلاقی است برای مثال طبق عقاید رواقیون عملی اخلاقی هست که مبتنی بر عقل وفطرت وجهان وطنی بوده و ناظر به خیر و اعتلای آن ، گسترش عمل خیردرجهت جهان وطنی باشد . وعمل غیر اخلاقی نیز ناگفته پیداست که مبتنی بر احساسات ،عواطف و رسوم و غیرعقلی وناظر به جغرافیای محلی خواهد بود همین ملاک سهل فلسفه رواقیون را در هر زمینه ای تحت شعاع قرار میدهد بنابرین قابل فهم داست که سیستم حقوقی یا سیاسی که خود در بطن نظم اجتماعی قراردارد چگونه خواهد بود . با این پیش فرض مطالب بدست آمده از رواقیون در باب حقوق ومبنای آن ،به راحتی قابل فهم است که بن مایه آن حقوق طبیعی وادامه این پروسه قانون طبیعی خواهد بود منتها در صورت لزوم خواهیم گفت که نتیجه عملی این عقیده به چه جایی منتهی خواهد شد و چه محدودیت هایی را برای بشر وحقوق وی در پی خواهد داشت .

همانطوریکه دیدیم هم فلسفه ارسطو دراین زمینه و هم عقاید فلسفه رواقی عناصر مشترکی دارند . هردو به عقل مبتنی میباشند منتهی رواقیون با پیش کشیدن فطرت در کنار عقل پیچیدگی های غیر قابل تفکیک و وضوح در سیستم حقوقی که بیشتر عملی است در عمل بوجود خواهد آورد . چگونه خواهد بود قضاوت اخلاقی رواقیون در باب عملی که هم مبتنی بر عقل باشد در عین حال بر مبنای فطرت هم استوار باشد .

هر فلسفه مباحث مبسوطی بدنبال دارد که این مقال مجال طرح نیست فقط به عنوان مثال بسیارمعمول که مطرح میگردد این است که خیر چیست ؟ آیا مفهوم خیر مطلق است ؟ یا نسبی ؟ والبته که  فقط بسط همین سئوال سر از همان جایی در آورد که فی المثل حکومت هزارساله تاریکی محض سریر مقدس را بدنبال داشت وخون هزاران انسان بی گناه بر خاک های اورشلیم هنوز میدرخشد .

باید گفته شود که نظریه حقوق طبیعی و بسط آن و رسیدن به قرار داد اجتماعی نیز از جهت جوهره عقلی بر همین اساس استوار است . میدانیم که در حقوق ،هر قراردادی اصولا مبتنی بر عقل است واگرمتعاقد فاقد عقل و شعور باشد وسود زیان خود نتواند بسنجد باطل است .

حال جای آن است که بن مایه نظریه کانت درباب اخلاق و به طبع آن سیستم حقوقی مطروحه ایشان بلافاصله بعلت نزدیکی جوهره اصیل همه آرای فوق مطرح شود . بسیارساده است که بگویم کانت نیز مبنای عقیده خود را بر عقل مبتنی میکند ولی قیدی بدنبال آن می آورد که همانا منفعت طلبانه بودن عمل است مثال ساده این خواهد بود عملی اخلاقی است که برعقل مبتنی باشد و این عقلانیت منفعت طلبانه هم باشد کانت چنین میاورد که چنان رفتار کن که گویی خواهان آنی که عمل تو یک قاعده جهانی باشد پس قابل استنباط خواهد بود که عقلانیت منظور نظر ایشان ناظر بر منفعت طلبی صرفا فاعل آن نیست بلکه منفعت عقلانی ناظر برکل جامعه بشری درهرعصرو جغرافیایی خواهد بود . ودرپی این به قول خود ایشان foundation(معمولا ما واژه فرانسوی آن را استعمال میکنیم وفنداسیون معمول است ) کل سیستم حقوقی ومتعاقب آن سیاسی خود را بنا مینماید . در مقام نقد نظر استاد، فلاسفه ای مطالبی عنوان نموده اند که بسیاری مرتبط با مبحث نیست .فقط باید به عنوان مثال همان موضوع مطروحه در باب عقاید فوق الذکر در همین جا نیز مطرح شده است که آیا واقعا عمل آدمی مبتنی بر عقل است؟ آیا چنین کلی گویی در تک تک مصادیق عملی ونه صر فا اخلاقی به نتایج ناگوار منتهی نخواهد شد ؟ عدالت مطلق جناب کانت آیا در عمل قابل وصول است ؟ آیا اعمال اخلاقی فی المثل مطلق است ؟ یا نسبی ؟ چه جنایاتی را میشود با همین عقیده تبرئه کرد ؟ اگرحکومتی برای مثال قاتلی را اعدام کند عدالت مطلق کانتی واقعا محقق گردیده است ؟ عدالت مطلق چه ایجابات عقلی در پی خواهد داشت ؟

آیا صحیح خواهد بود که صرفا بخاطر تحقق عدالت مطلق هر جرمی باید وباید مکافات شود بدون ملاحظه فاعل عمل ؟ واز این دست در گستره هرعمل انسانی سیاسی ، جنایی ، اخلاقی و غیر ذالک .

در کنار عقاید فوق که به لحاظ سنخیت از جهت تکیه بر عقل مختصرا آمد وقت آن است که به پردازیم به عقاید دیگران که نقطه مقابل نظرات فوق است . پاره ای از فلاسفه که در این باب آرایی بیان نموده اند و مطرح ترین ایشان آرتورشوپنهاور معاصربا کانت است .ایشان دقیقا در نقطه مقابل همه عقاید مبتنی بر عقل نظر جالب توجه و عمیق از جنبه روانشناختی و مکانیسم عملکرد آدمی عنوان میدارد که عمل آدمی آنگونه که کانت و دیگر عقل گرایان عنوان کرده اند نیست بلکه مبتنی بر میل و اراده آدمی است به این تفسیر که آدمی ابتدا قبل ازهرعملی ،مطابق میل و خواسته خود دست به انجام آن عمل میزند وسپس بر مبنای عقل آن را توجیه میکند .همانطوریکه آمد همین گزاره ساده عنصراساسی فلسفه شوپنهاوراست که در کتاب جهان به مثابه اراده و اندیشه یا ترجمه شده جهان بسان اراده واندیشه . اگرهمین گزاره ساده به کمال فهم شود باید از فیلسوف دیگری به نام نیچه یاد کرد که هم ملهم از ایشان است و هم سنخیت عقلی با همین نظر دارد .

نیچه نیز در همین راستا معتقد است که عمل آدمی مبتنی بر اراده یا خواست است ( واژه will  را خواست یا اراده  معنی کرده اند شاید هم

همین باشد ولی میل شاید تحت شمول این لغت قرارنگیرد وخواننده را

متوجه این نکته اساسی نکند ) عقل متعاقب همان خواست یا اراده ومیل

است . میبینیم که تا حدود زیادی بین بن مایه اندیشه نیچه وشوپنهاور سنخیت وجود دارد با این تفاوت که نیچه خواست آدمی را معطوف به قدرت میبیند . البته باید گفت که نیچه هرگز اراده نکرده که خواست آدمی

که معطوف به قدرت است سراز پیشوا پروری باشد وی درمقام بیان انگیزه اعمال آدمی است . وطبعا کیست که اراده نکند فرادست نباشد بلکه فرودستی پیشه کند وخود را انسانی در حد ستایش ببیند .من به عمرخود ندیده ام که کسی طالب فرودستی باشد احتمال فراوان وجود دارد که خرده

گرفته شود که هستند کسانی که چنین خصوصیتی را در خود دارند ویحتمل است که گفته شود دراویش بالفرض افتادگی تعلیم میدهند یا اسلام ومسیحیت ،یهودیت .ولی نه چنان است آنکه افتادگی پیشه میکند همان دم در پی علو است . نیچه به وضوح به ما می رساند آنان که زندگی را در ملکوت آسمان ها میجویند افترازنندگان زندگی اند وعقل اشان پاره سنگ بر میدارد . به ما تعلیم میدهد زندگی را ،رازجاودانگی را در کتاب آنک انسان . نیچه ذات هرآنچه آدمی را ازرسیدن به کمال مطلوب که همانا رهایی از قید و بند الواح کهن باشد میستاید وهشدار میدهد انسان بودن وزیا دانسان بودن جان رقصنده میخواهد .آداب ورسوم ،مذهب ،عرف های موجود وبطورکلی آنچه انسان را به سرسپردگی وتسلیم میکشاند باطل است . کمال وجودی انسان در اوج قلل مرتفع که همه را توان رسیدن به آن نیست میداند وهمین جا جان کلام وی در باب حقوق ،اخلاق شکوفان میشود .برابری انسانها را بر نمی تابد و به همین دلیل رویکردی روانشناختی نسبت به فلسفه خود میگشاید که هنوز ادامه دارد . مخالفت وی با دموکراسی و مدرنیته ازهمین رویکرد وی نشات میگیرد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:44  توسط آرش کمانگیر  | 

ناگارش حقوق متهم که به ناچاربعلت فقد چنان کتابی نوشته شد و نه کار حقیر بود نه در حد توان ناتوان من از ضرورت نوشته شد و تمام توان مرا مصروف خود کرد در چنان وضصعیت روحی و جسمی نگاشته شد توانم را تحلیل برد ولی خوشحالم که تمام شد و به ان افتخار میکنم . مختصر حقوق بشر نیز علی رغم اختصار بیش از حدش باز نه کار من بود و نه در حد بضاعت علمی ام .این هردو از ضرورت به نگارش درامد و قلم گواه است که کوتاهی و اهمال نکردم و بیش از ان نیز نمی توانستم باری هرچه بود فراغتی حاصل شد که به انچه که میخواستم بر سم چیزی که مورد اشتیاق من بود نوشتن انچه که به عنوان یک ایرانی غیر متخصص ولی بینای ماوقعی که در حد دید من بود ادعایی نیست همانطوریکه هرگز نبوده است ولی من بایسته میدیدم و همانطوریکه هم اکنون میبنم انچه بر من گذشت در سه دهه اخیر زندگی ام بنویسم تا ایندگان شاید بخوانند و بدانند که در چه عصری زیسته ام به عنوان یک انسان .بگذار ایندگان بدانند که یک ایرانی عامی و امی چون من اوضاع را چه گونه میدیده است و داوری کنند که هر انچه که میدیدم و میکشیدم چه بوده است به خطا رفته ام یا انچه گفته ام زبان حال هم نسلان من بوده یبا من  غیر منصف بوده ام کور بوده ام یا بد خواه .راه صواب اتست این یا که خطا میروم .من بر این باورم که اگر بر خطا بوده ام گفته هایم از نظر تحلیل روانشناختی قابلیت سنجش ان را دارد که ببینند چنین وضعیتی چه تاثیر و تاثری بر روح ادمی چون من میتواند داشته باشد من مالیخولیایی بوده ام یا دیگرانی هم بودند که چنین سرنوشت شومی را تجربه کرده اند .ایا انان انگونه که باید زیسته اند یا روح عاصی زمان خود بودند من بر این باورم که تنها من چنین از طالع نحس نراده ام حداقل دور بر من هستند که یا من در انان تکرار شده ام یا روح ایشان بر منئ حلول کرده است .ایا من تنها خود را در پیله تارهای نامرئی ای که حاصل ذهن معلول من بوده است مرا در چنین فضایی که همچون شخصیت های کافکا گرفتار فضایی مسلول و رعب اورند که ادمی را توان گسستن ان تار ها و رهیدن از زهدان تاریک پیله های جو حاکم نیست و لاجرم محکوم به مرگی تدریجی در درون پیله سرد و سیاه زمانه ما هستند تاریخ به ما اموخت که کافکا در کجای تاریخ زیست یا یاروسلاو هاشک کبیر چرا چنان سودا زده سرانجامش را باخت کوندرا ی فیلسوف فلسفیدن پرسناز هایش را چرا و به چه علت اغازید و مهم تر سئوال انکه چرا پراگ این قلب بیمار زمین چگونه در رحم خود ایشان را نطفه گرفت . زمان به ما چه میگوید چه میخواهد و من ایا پاسخی که زندگی ام از من میخواست جوابی در خور دادم یا روحه سرگردانم مجال زندگی را از من گرفت من واقعا نمی دانم ایا واقعا زیسته ام چنان کهخ نیچه پیامبر به ما اموخت یا روح سودا زده ام اولین و اخرین مجال تنگ زیستن در کره خاکی را جهنمی ساخت که درون ان تا عمق استخوانم سوزاند هر چه بود خوب یا بد دور زندگی از ما گذشت .من کوته بین بودم یا واقعیت همان بود که میدیدم باری زیستن در سر زمینی که دستان مرگ از ابتذال شکننده تر بود و مزد گور کن ار ازادی ادمی افزون .ایا من و من های دیگر بهتر از من و ما میزیسته اند یا میتوانسته اند که بهتر زندگی کنند . شاید هستند و باشند که بهتر از من زیستند و میزیند و بهداشت روان انها صحیح تر بوده است و من بوده ام که چون ذهن زیبای جان نش ریاضیدان چیزهایی را میدیده ام که توهمی بیش نبوده است شاید باشند چنین کسانی .ولی چرا اشفته حالانی چون من .مرا احاطه کرده اند . از ادمهایی عمیق که میشناسم وعوامی چون من که باز میسناسم . اینان کیستند که مرا تکرار میکنند .ایا فرزانگانی عمر بر باد داده اند یا دیوانگانی که در این دارالمجانین پیرامون من را احاطه کرده اند .و چرا تنها من و ما ها انها را میبینیم دیگران نمیبینند    من در سرزمین کوران زندگی میکنم یا ایشان سوی چشمان اشن را از دسیت داده اند من مرگ را بر چهره بی فروغ ایشان میبلینم و خود نیز معترف انند من دستان سرد دوستانم را احساس میکنم یا این منم کهخ مرده ام .نمی دانم ولی میدانم که ایشان وجود دارند اداره ثبت احوال تاریخ تولد و مرگ ایشان را به خاطر سپرده است همچنان که داستایووسکی را به یاد دارد تولستوی وجود داشته و جنگ و صلح را تاکنون کسی مدعی نوشتن ان نشده است .من مرگ شاملویم وشاملویمان را به یاد دارم همچنانکه مرگ مادربزرگم را .گورش انجاست در کرج . اخوانی بود که مرد و فروغ زاده ذهن سودایی من نیست بروید ظهیر الدوله و قبرش را ببینید انان بودند و من نیز هستم و من های دیگر نیز . ولی انگار کسی وجودم را باور ندارد انگار باید از تو بسرایم که من نیز اری روزی روزیگاری بر این کره خاک زیسته ام هم در اجای که تو اکنون ایستاده ای در مجال تنگی که نصیبم به اجبار شده بود . من شادمانه و شاکر فرا پشت مینهم مجال اندکم را و در استالنه در کوتاهی که در روبهروی من است نگاهکی در ایینه می اندازم که قبل از درکوفتن به خود بنگرم .ایا من تمام کارهایم را کرده ام ایا برای فردایی که نیستم کاری ناتمام نمانده است . ایا داوری داوران در حق من صحیح خواهد بود اگر نبود چه باید بکنم که دستم از هر دادگاهی کرتاه است نه توان دفاع دارم نه مجال گریه که به مظلومیتم بگریم و تسکین یابم . چرا چنین گذشت انچه بر من گذشت انچه بر همه ان کسانی که چون من زیستند و گریه پنهان در گلو کردند چرا فریاد نکردم داد نزدم که اهای مردم که در ساحل نشسته شاد و خندانید یکی دارد در اینجا میکند جان .چرا فریاد نکردند اهل غرق چرا .اینکه بزرگوارانه گذشتم و گذشتیم از کنار انچه میدیدیم و دم نمی زدیم داوری زمان را میذیرم و باید بپذیرند انان که دیدند و دم دم در کشیدند که سرما سخت سوزان است باید بذیرم کسی مرا تبرئه نخواهد کرد به اتهام جنایتی که در حق اهل فردا روز کرده ام و کرده ایم چرا نگفتیم ماه نیست راه نیست چرا د   ر کنار زمانص1 ایستادیم بر دشنه ای بر گرده هایمان .زمستان سرد دهسال پیش ایه های زمینی را من اه کشیدم و از درد نالیدم که مردگان دیروز از زندگالن امروز با شرافت ترند انان که در گوشه دوستاق ها پ=وسیدند ولی یوغ استبداد را بر گرده های خود بر نتابیدند . که یوغ بر گردن دیدن و برتابیدن نه در شان من بود که به هیبت پرشکوه انسان زاده شدم نه به هیبت گیاهی یا سنگی .و زاده شدنم تجسد وظیفه بود که بر عهده گرفته بودم و کوه و گیاه و سنگ را یارای قبول ان نبود انسان دشواری وظیفه هست ولی ایا من قصور کردم در وظیفه ای که بر عهده داشتم یا قصور کردند که انبار خانه شان از کتاب های ناخوانده و شاید هم خوانده شده ولی فهم نشده پر است .و هر مهعمانی بیننده کلکسیون ایشان تا ببینند و همه جا داد بزنند که فلانی هم اری هست در گود هست در کنار اعدمی های فردا اسمش به بلند گو خوانده شد ولی نخوانده شد در سکوت شب صدایی بر نمی خیزد عسس شب گرد خواب شیرین میبیند و هم خون و هم سرنوشت من ترانه کوک میکند چرا کسی مرثیه یاران شهیدم را نمی سراید تا به گریه سبک شوم چرا همه پچ پچه میکنند زمزمه میکنند سالهای سیاه سرگردانی نهیب زدم امروزط اواز پرنده ترانه منیست مرثیه یاران شهیدی است که به دست سلاخ سر بریده شدند زمزمه خیانت است فریاد باید تود همه تن فریاد باید بود و صدایم ردش را در میان پچ پچه ها و زمزمه ها گم کرد شنیده نشدم چنان که دیده نشدم چرا که نزیستم نبودم پدرم قایمکی سجلی برای پسزی که نداشت گرفت دفتر ثبت احوال و امار تولد و مرگم را بخاطر دلخوشی پدرم نوشت تا بر پسر نداشتنه خود افتخار کند چنان چون دخترکی که به عروسک بی جانش جان میدمد و لالایی  میخواند پدرم را مگر نمی شناسید پدر زبتو را مگر ندیده اید نه من نزیستم تنها در ذهن پدرم سایه توهمی بودم و دلخوشکنکی . اهای مردم من بدم هستم زیستم هنوز نامه های عاشقانه ام را دختر بخت برگشته ای لای البوم خاطراتش قایم کرده است هنوز مادرم سال مرگم حلوا میپزد هنوز هنوز اری من تکرار میشوم عرب مردگانش را فراموش نمکند مجوس جشن مردگان میگیرد و روح مرده اش را هر سال در پیرامون خود میبیند چگونه نمیبینید مردهای خسته مسلول را که هر روز از کنار درختان خیس میگذرند در حالیکه رگهای گردن هایشان مانند ماران بر گلویشان پیچیده اند بشرت دهنده در گور خفته است و خاک خاک پذیرنده اشارتی ست بر ارامش . بنگرید گور یارانم را .و بخوانید نامهایشان را .و ببینید شمشاد قامت شان را و مردانگی سیمایشان را در بهاری خالی از فریاد و شور بر دروازه کوتاه ناگزیر چه فروتنانه گذشتند و شما ندیدید جزهیبت انان را و حقارت ارواح پلیدی که بر جسم کثیف تان حکومت میکرد تاب دیدن نیاراستید و چشم بسته گذشتید و گذاشتید که دشواری وظیفه شما را فرزندان بیگناه تان بر عهده گیرد چرا که گرده ناتوانتان یارای عهده دار شدن دشواری وظیفه نبود چون حقیر بودید چون کوه و گیاه و سنگ و علف و حیو ان بارکش . اگر به هوش بودید چموش بودید و چموش بودن خطرناک است خری رهوار بر اسبی چموش فضل دارد چون سوارش را زمین نمی رند و تازیانه هم نمی خورد کدام خرعاقلی است که تجربت دیگران نکند خرها عاقل اند . زندگی بیش از این ها ارزش دارد چه تفاوت دارد گاه اگر میگایند مادرت را یا خواهرت را .گربه باش و برسر سفره خانواده ات باش .شیر بودن حمافت است شرزه شیر در شاهنامه امده است پسرم اینها همه قصه است سری که درد نمکند با دستمال نبند مگر نگفتمت که زبان سرخ سر سبز را می دهد بر باد . تو پالان خوبی باش چه تفاوت دارد خر کیست و سوار کیست .پدر و پسر را تعظیم کن یکشنبه ها یادت نرود با کشیش چاق سلامتی کن حتما ببیند که تو ایمان دار واقعی هستی و پدر بگو که روح القدس در تو نزول اجلال فرموده وتو اکنون از امرزیده گانی ومسح تاوان کناهان تو را بالای صلیب داده است .یک ایرلندی اصیل به املاکش زنده است . نه بر خرگوش بودن اش بگذار ساکسون های کثیف هر چه میخواهند بگویند زندگی جز حلق و دلق و جلق نیست یا به تعبیر فلانی خورد و نوش و پوش نیست . انان که رفتند کار یزیدی کردند و انان که ماندند باید کار حسیبنی کنند والا زینبی اند . پسرم اینها که گفتم وصیت من است بر تو و بر تو باد که وصیت تو باشد بر پسرانت تا دودمان ما ابد الاباد در این کره خاکی که مرگ مائده کی افریند سلطنت جاوید داشته باشند . روح زمانم مسلول است مباد دم در نکشی و سر فرازی که سرفرازان سر خود بر باد داده اند . باید اگاه بود باید زندگی کرد انان که فریادشان گوش فلک را کر میکرد هفت کفن پ=وسانده اند . انان بدنبال جاه و مقام خود بودند بازیچه نشو .یاد ار ز شمع مردئه یاد ار .شیپور صور اسشرافیل بر دست بگیری که چه . سر بالای دار به چه دردی میخورد خدای تو خود بهتر میداند که سر باید کجای بدن باشد . مثلا اسرار هویدا کردی منصورجان به کجا خواهی رسید . به دوستانت هم بگو که الت دست این هوچیان سیاست نباشند دیدی که فامیل کمونیست مادرت چه میکردند چه میگفتند از مرگ هراسی نداریم همچنان که یاران مان نداشتند حال ازشان بپرس ببین که از مرگ هراس دارند اگر ندارند چرا نمی روند بمیرند پسرم روح زمان در دست من است من عمر کرده ام دنیا دیسده ام اسیابان نبوده ام تا موی سیاه خود به ارد سفید کنم بچه ها سر و صدا میکنند کمونیست ها سر و صدا میکنند و. سرت را در لاک ات کن ای حیوان که سرما سخت سوزان است اگر سر بر کنی غوغا دم در کش و خاموش که دیوارها گوش میایستند و موشها خیانت میکنند . در گوشه پارک با دوستت درد دل کن ولی هواست باشد اگر مرد ریشو و بیسمک به دست دیدی صحبت را عوض کن . انقلابیون دیروز همه سعادت مند شدند ریس اداره جات شدند بیچاره ان پسرک فقیر را الت دست کردند که توبه نکند و اعدام بشود . فلانی را نبین با او نگرد اودنبال شهرت میگردد جاه طلب است پدرش از جاه طلبی امربر چماق داران حکومت شد و این همه اموال را به دون مایگی بدست اورد حالا پسرش شورشی شده است این هم بامبول در می اورد که وزیری وکیلی بشود از این غرضه ها نداشت دو تا کتاب خوانده فکر میکند روشن فکر است من خودم همه کتاب های مکتب زوریخ را از برم مکتب فرانفورت را تدریس میکنم دانشگاه های معتبر دنیا دنبال من میگردند انوقت این پسره هرزه معتاد الدنگ ادعاها میکند من با دکتر محیط تلفغنی مناظره کردم و ثابت کردم که مانیفست را ازبر میدانم . ارا و عقاید بازرگان بازرگان پیشه را من به دیگران اموختم فلانی سگ کی باشد فقط ساکت و ارام باش چون قرار است استخدام بشوی . دیگران اری گفتند و کاره ای شدند من خودم نه گفتم و استخدام شدم چون لیاقت داشتم اگر وزیر فرهنگ میشدم حقم بود صدبار به تو گفتم اش ات را بخور مثل زنها گرد خاک کن ولی اگر مردی دیدی لام جیم وفنگ . پسرم من نان سیاستم را خوردم هم روشن فکر نامیده شدم و هم سروسامانی گرفتم سیاست یعنی همین . نبینم با این پسره الدنگ بگردی . عقم میشود ببینم کسی هست که کسی باشد وزیر سایه خود باشد . ارمیا پسرم همه این حرفهای ازاردهنده را در باره پدرت گفته اند اتهام . افترا و بهتان شنیده ام من زندگی تباهم را برای تو به ارث نخواهم گذاشت . من کار خود را تمام خواهم کرد و اگر نرسیدم تو اتمامش کن . عافیت طلبان را بهل تا به زندگی ننگین خود ادامه دهند اینان بغل خواب دست الودگان خون عمویت هستند . ادم فروشان قرن بیستم . منخ طویله هر صاحبی که خوب تیمارشان میکند اینان را دیده ام که چگونه از قشو کشیدن صاحبان زنان شان خوشش شان میاید . عموهایت را بشناس . انان که با خون خود بدیهای عصر را به چشم جهانیان پدیدار میکنند خون بازیشان مبارک باد .بر خون شان وضو گیر و بدان که عموهایت را چه کسی بر صلیب کرد اگر کنارت باشم من خود خواهم گفت چه کسانی . رعشه مرگ بر جانشان انداخت گول شان را مخور اینان گرگ در پوستین ادمیانند و خون پاک عموهایت بر چنگول کثیفشان برق میزند کافی است خوب نگاه کنی . بگذار زمان بر ما داوری کند من در حق تو و همکلاسیهایت کم نگذاشتم قسم نمیخورم . اگر عکسم را در جوانی ببینی همه چیز حالیت میشود و انگاه انکار من دلیل تبرئه ایشان نخواهد بود . بگذار زمان داوری کند . زمان پسرم بدان در کجای تاریخ ایستاده ای انگاه تکلیف خود را و دشواری وظیفه انسان بودن را خوب میفهمی ساده است نه .سرفراز باش سرفرازان جاودانه اند و سلطنت تو بر عرصه خاک ابد الاباد خواهد تود ارواح نمی میرند ..پدرت شادمانه و شاکر گذشت از دروازه ناگزیر .......                                         پایان

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:41  توسط آرش کمانگیر  | 


                                                      جورج شر من                              امروزه انقلات حکم قانون را دارد .اما کسی به صراحت  نگفته   است   که

 

 این قانون چیست ؟کافی است که یا علیه این قانون باشی تا بر طبق ان مورد

 

      قضاوت قرار بگیری .نفرت و عدم مدارا حد وسطی باقی نمی گذاریم .

 

                                        جامعه مدنی                                     هر چه قدر ساخت اجتماعی و سیاسی این اجازه را به فرد بدهد که   تحرک                   

 

 عمودی داشته باشد ان ساخت توسعه یافته تر است در مقابل ساخت هایی را

 

 که مانع از این تحرک میشوند به عنوان ساخت های عقب افتاده   یا   توسعه

 

 نیافته سیاسی می شناسیم اگر سیستم  <<ارادت سالار>> است پس  به لحاظ

 

سیاسی توسعه نیافته است در برابر ان سیستم <<لیاقت سالار>> به   عنوان

 

یک سیستم توسعه یافته محسوب میشود منظور از سیستم ارادت سالارنظامی

 

است که افراد  در  هرم و  سلسله  مراتب  روکراسی بر  حسب  تقربشان   به

 

مسئولان حکومت مدرج شده باشند برای مثال در دوره ی قاجاریه در  دستگ

 

-های دیوانی نخبگان حکومت از میان خاندان سلطنتی و اشرافیان و  درباریان   

 

انتخاب میشدند .شاخص دیگری که به عنوان ملاک توسعه یافتگی سیاسی ذکر

 

میشود تفکیک قواست .در  مقابل  تداخل قوا علامت  ساختار  توسعه  یافته ی

 

سیاسی است برای نمونه عربستان صعودی که در  نظام ان تفکیک  قوا  وجود

 

ندارد و تخصیص نقش ها و اختراق  ساختاری در  پیاده  نشده  یکی از   عقب

 

افتاده ترین ساختارهای سیاسی را داراست .در ساختار سیاسی پیشرفته سیاست

 

مهمی و در ساختار سیاسی عقب مانده سیاست شخصی است   به    عبارتی در

 

ساختار سیاسی پیشرفته تفکیک قوا وجود دارد و هر   بخش در   چهار   چوب

 

وظایف معین و تعریف شده خود عمل میکند در حالیکه در نظام   سیاسی عقب

 

مانده تنها یک فرد تصمیم گیرنده است و امور کشور نه به  شکل       مدون  و

 

 قانونمند که بر اساس اراده و خواست او شکل میگیرد.شاخص  دیگری  را  که

 

 نظریه پردازان سیاسی مطرح می نمایند این است که  ساختار  سیاسی  تا   چه

 

 حد تحرک سیاسی را امکان پذیر می سازد منظور از تحرک سیاسی یعنی افراد

 

متعلق به لایه ها واقشاراجتماعی پایین دست بتوانند با کفایت ذاتی خویش مراتب

 

ارتقا را طی کنند  .برخی معتقدند که رفتار عقلانی  معطوف  به  هدف   توسعه

 

یافته ترین نوع رفتار است .در زمینه ی فرهنگ سیاسی  هم   میتوان    شاخص

 

-سازی کرد .باری نمونه گفته اند که <<مدارا>> علامت توسعه   یافتگی  است .

 

 و بیانات سیاسی که میتوانند از طریق مصالحه و مدارا  مقاصد  خویش  را   پیش

 

 ببرند .نسبت به ساختارهای اجتماعی و فرهنگی که میخواهند  تمام  مسائل  را  با

 

خشونت حل کنند رفتار توسعه یافته تری را نوید می دهند ؟ در  صحنه ی  حقوق

 

سیاسی نیز برای تعیین ساختار حقوقی مناسب تر میتوان  شاخص هایی  را  تعیین

 

 کرد  .ساختار حقوق که  رقابت را نماینده میکند و اجازهی  رقابت  سیاسی  میدهد

 

ساختار توسعه یافته ای است .ساختاری که در ان نهاد های حل منازعه در  جامعه

 

انچنان قدرتمند عمل میکند که رقبای سیاسی به راحتی  میتوانند  با  تکیه  بر  قواعد

 

 سیاسی اهداف خود را پیاده کرده   و ان اهداف را به پیش ببرند .اگر  ما      بتوانیم

 

 قواعد حقوقی را به صورت عقلانی تنظیم کنیم و ضمنا این قواعدحقوقی      دارای

 

پیشینه و سابقه ی تاریخی باشد که طی زمان به این   قواعد     رفتار شده      چنین

 

رفتارهایی به راحتی میتواند قواعد رقابت را در جامعه نهادینه کند    .البته بین تمام

 

سیاستمداران در مورد پذیرش شاخص های ذکر شده اتفاق نظر  وجود ندارد    .حتی

 

برخی شاخص هایی معکوس مواردی را که نام برده شده می پذیرند .به عقیده ی پای

 

اولین منزلی که کشورها را میگیرد بحران هویت است .هر کشوری که توانسته باشد

 

این بحران را خوب حل کند و از سر بگذارند یک گام به دموکراسی    نزدیک   شده

 

است .اما منظور از بحران هویت چیست؟بحران هویت بدین معنی است که سکنه یک

 

مرز جغرافیایی سرزمین احساس هویت و سرنوشت مشترک داشته باشد.  به عبارت                   

 

دیگر احساس هم سرنوشتی کنند .یعنی احساس کنند به یک مرز و بوم و به یک اب و

 

خاک وبه یک ایدئولوژی و یک دسته از مصالح و منافع وابسته هستند و با     یکدیگر

 

مصلحت مشترک دارند .افغانستان در حال حاضر مشکل بحران     هویت دارد     به

 

عبارت دیگر افراد یک مرز جغرافیایی باید دارای مصالح ملی مشترکی باشند     .پس               

 

از حل بحران هویت نوبت به حل بحران نفوذ میرسد .بحران نفوذ یعنی اینکه     دولت

 

نتواند اقتدار و سلطه  خویش را در سراسر مرز جغرافیایی و بر شهر          تثبیت  و

 

تحکیم کند.راه حل برای رفع بحران نفوذ (شکل دادن)به دولت است  پرسش  اینجاست

 

که چگونه باید دولت را شکل داد؟بهترین راه پیشنهادی تقویت دموکراسی به وسیله قدرت

 

نظامی و تقویت ارکان ستادی دولت است .مهم ترین مساله درنو سازی سیاسی کشور  ان

 

است که بتوانیم قدرت را در جای خود جمع کنیم .اما سومین گام حل بحران مشروعیت است

 

.تفاوت این شیوه با ش یوه ی قبل (حل بحران نفوذی )ان است که برای حل  بحران    نفوذ

 

لازم است دولت به هر وسیله ای حتی به ضرب شمشیرو زور –قدرت خود را تثبیت   کنند

 

اما بر اساس  همان حروف که به سر ستیزه نمیتوان نشست و دولت نمیتواند برای همیشه بر

 

سر ستیزه تکیه کند  و کم کم بایستی منابع مشروعیت دیگری را پیدا کنند حتما   دولت هایی

 

که با قدرت نظامی کودتا بر سر کار می ایند سعی می کنند بعد از کودتا منابع     مشروعیت

 

بیشتری برای خود دست و پا کنند .مثلا عبدالناصر که دولتی کودتایی بود     پس از    مدتی

 

مشروعیت بالایی به دست اورد .بعضی از دولت ها  به ابزارهای دیگری    متوسل میشوند

 

مثلا را طرق توسعه سیاسی مشروعیت  به دست می اورند .حتی   ممکن است  دولتی  

 

بتواند به لحاظ ایدئولوژی برای خود مشروعیت ایجاد کند .یا اینکه یک انقلاب پیروزمند

 

برای دولت مشروعیت به ارمغان می اورد

ارمیا

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:37  توسط آرش کمانگیر  | 

                                                                   بایسته های دموکراسی

      

                 دموکراسی به بعنوان  یک پدیده ی    اجتماعی و   نهاد                                                                                                                                                

 

                      سیاسی هر  چند  سابقه ی بس طولانی در جوامع بشری  

 

                      دارد ولی بصورت کنونی پدیده ی جدیدی است که قرون 

 

                      وسطی و  اغاز رسانس مجددا مورد توجه علما وفلاسف

 

                     سیاست   قرار  گرفته    است .هر  چند     مسقط الراس

 

                      دموکراسی رادولت شهرهای اتن و اسپارت میدانند  ولی

 

                     بنظر میرسند اندیشه تشکیل   حکومت  بر  پایه و  اساس

 

                     اراو خواسته های مردم حداقل  در  اندیشه های  متفکران

 

                     پیش از تشکیل  وجود داشته است .پرداختن  به  تاریخچه

 

                      دموکراسی خود مجال  دیگری میطلبد  که  از   حوصله 

 

                     این مقال کوتاه خارج است انچه  در این  جستار   مطمع 

 

                     نظر است  اولیه ترین و  اساسی ترین  رکن  دموکراسی ,

 

                     یعنی اگاهی است .اگاهی توجه  مردم  به  اینکه   اصولا 

 

                     ارای  انها  چه  تاثیری  در  سیاست های  کلان  مملکت

 

                     دارد رای  فرد  فرد  احاد  جامعه   چگونه   در  انتخاب 

 

                     رجال سیاسی که قرار است سکان هدایت  جامعه  را در 

 

                     اختیار  بگیرند  نقش  تعیین کننده ای  دارد   و  همچنین

 

                     منظور از اگاهی چیست ؟ ایا  منظور   اینست   که   در 

 

                     جامعه ای   درصد   زیادی   از  افراد  جامعه    دارای 

 

                     تحصیلات عالیه باشند می توان سطح اگاهی ان جامعه را

 

                     بیشتر از سایر  جوامع    دانست  ایا اگر  در   جامعه ای

 

                     بحث های سیاسی نقل محافل و   مجالس   خصوصی   و 

 

                     عمومی  باشد   میتوان  گفت  که  افراد  جامعه از  سطح

 

                     بالایی از اگاهی  برخوردارند ؟

 

    ارمیا       

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:33  توسط آرش کمانگیر  | 

مقاله - در نقد دمکراسی

در          نقد              دمكراسي

                                                                                                                           همانطوريكه ميدانيم انتقادات زيادي از جانب علماي سياست بر نحوه حكومت دموكراسي وارد شده است يكي ديگر از انتقاداتي كه ميتوان عنوان كرد جبر خاصي است كه ذاتي دموكراسي است كه ذيلا به تفصيل بيان ميگردد از انجايكه اين موضوع اولين بار توسط راقم اين سطور تبيين ميشود البته كه خالي از اشكال نمي تواند باشد لذا از انديشمندان درخواست مي كنيم نظرات خود را در اين مورد بيان كنند .

 

 

1-      هر فردي از افراد جامعه كه در راه افكار و اهدافي خلاف ايده ها و خواستهاي ديگران قدم بردارد ولو اينكه برده به دنيا نيامده باشد بدون تحمل زجر و ستمي كه بر او وارد شود و اينكه نشانه مخالفت ازاو صادر شود محكوم به فنا و زوال است .

2-      در حكومت هاي دمكراتيك از آنجاكه درست تمام جنبه هاي زندگي مادي و معنوي جامعه را در اختيار مي گيرد از مطبوعات و اقتصاد و رسانه هاي گروهي  بهداشت و درماني و ساير جنبه هاي اجتماعي و حتي اخلاقيات جامعه آماد جامعه را طوري كه خود محتاج و نيازمند بار مي آورد به اين طريق به سوي خود كامگي و استبداد كشيده مي شود از طرف ديگر آماد جامعه از آنجاكه به نسبت تمام جنبه هاي زندگي خود از اقتصاد گرفته تا فرهنگ محتاج به حكومت مي بيند و حكومت را مسئول حل مشكلات خود مي داند . و احتياجات خود را از دولت انتظار دارند . دولت در صورت ناتواني از رفع اين احتياجات زير سوال و استيضاح مي رود و هر روز درمانده تر از قبل مي گردد فرانسو ارول مي نويسد : دولتي كه به اين ترتيب در برابر پاسخگويي به نيازها و درخواست ها قرار گرفته و توانايي انجام فردي ترين آنها را از دست داده بيش از پيش فاقد اختيارت و امكانات اعمال و اجراي حقوق خود گردد در حكومت دمكراسي در قبال دشمنان داخلي ناتوان تر است چرا كه در اين رابطه دشمن نيز به مثابه ساير آحاد جامعه داراي حق اعتراض و استيضاح و آزادي هاي بيان و انديشه بوده و بموجب قوانين موضوعه خود حمومت داراي حق دخالت در اداره جامعه خود است و اين حق طبيعي طرف را نمي توان ناديده گرفت ناچاراً حكومت دمكراسي نمي تواند به اين راحتي در قبال مخالفان و دشمنان داخلي ايستادگي كرده چرا كه هر گونه رفتار خشونت آميز با دشمن موجود زير سوال رفتن مشروعيت خود حكومت است . اين سعه ی صدر در مواجهه با دشمن ، طرف را جري تر نموده و بدين ترتيب همان حربه اي كه دمكراسي عليه توتاليتر علم كرده است عليه خود او بكار رفته و پايه هاي آن را متزلزل مي نمايد با گذشت زمان مسئوليت ها و تكاليف دولت بيشتر از اختيارات و امكانات او شده و زبان طاعنان درازتر و صدايشان كلفت تر  مي شود . در مقابل حكومت نيز براي اينكه بتواند در مقابل دشمنان داخلي و خارجي ايستادگي نمايد نياز به چنگ اندازي به كليه نهادها و در اختيار گرفتن كليه امور علي الخصوص اور اقتصادي . با در دست گرفتن مطلق اقتصاد ، محدوديت تراشي براي رسانه ها ، دولتي كردن رسانه ها به خصوص صداوسيما سعي مي كند كه سلطه خود بر جامعه را حفظ نمايد و روز به روز در مواجهه با مطالبات قانوني شهروندان نياز به در اختيار گرفتن مطلق كليه شئونات لاجرم تبديل به حكومت توتاليتر و كليت گرا مي گردد . كليه احزاب مخالف با ايدولو‍ژي حاكم را از صحنه سياست به كنار مي زند طاعنان را سركوب و حتي حذف نيز مي نمايد و اين ضرورت ذاتي حكومت دمكراتيك است پس از گذشت مدت زمان اندكي دمكراتيك ترين دولت ها پابه پاي مطالبات هر چه بيشتر مردم و فشارهاي احتمالي خارجي به توتاليتر ترين دولت ها مبدل مي گردد اين پروسه اي است كه لاجرم دامان همه كشورهاي دمكراتيك را مي گيرد تنها ترين راه حل بن بست ايجاد شده دگرگوني است و لازمه دگرگوني قدم اول تغيير قانون اساسي يا از طريق رفراندم و يا انقلاب است . گاه ديده شده است كه بعضي از دولت هخا در چنين بن بستي خود را مجبور به ايجاد فضاي باز سياسي مي نمايند و غافل از اينكه اين چاره نيز موقتي است چرا كه سطح مطالبات مرده را بالاتر مي برد دولت تنها از اين طريق تحصيل زمان پايداري خواهد كرد و آنگاه كه اين پروسه از نو تكرار مي گردد دولت بناچار فضاي سياسي را ملتهب تر از پيش مي نمايد و اين چرخه همچنان ادامه مي يابد تا اين كه دولت تبديل مي گردد به دولتي تماميت گرا كه تمام عناصر و شرايط تعريف شده براي توتاليتاريسم را داراست . حزبي واحد بر سر كار مي آيد و با ارعاب و سركوب سعي در بريدن زبان طاعنان و سركوب دشمنان داخل مي نمايد و با علم به اينكه با اينگونه تيشه در ريشه خود مي زنند ولي جبر تاريخي اراده را از هيات حاكمه سلب نموده و خواه و ناخواه خود با دشمنان خود همداستان مي گردد حلقه ياران داخل هيات حاكمه هر روز تنگ تر و تعداد به اصطلاح خودي ها هرروز نسبت به روز پيش كمتر و بر تعداد دشمنان افزوده مي گردد و به اصطلاح حركت اجباري شطرنج واري بر وضعيت حاكم مي گردد – وضعيت فعلي دولتيان حاكم بر ايران نيز دقيقاً با اين قسمت اخير اين هماني دارد . ياراني كه روزگاري خود از دشمنان استبداد و طاغوت گذشته بودند هم اكنون با گذشت زمان به حلقه دشمنان مي پيوندند . روشنفكراني كه زماني خود كلنگ زني حكومت جديد دستي داشتند هم اكنون كلنگ برداشته و بر پيكره فرسوده خانه از بيخ فرسوده مي كوبند . برادران مكتبي ديروز چون سروش و سازگارا ساز ناسازگاري مي زنند به خارج پناه برده و آنچه داخل حلقه تنگ هيات حاكمه مي گزرد را گزارش مي نمايند . بيشتر كساني كه دوره جواني دمكراسي را تجربه مي نمايند در وصف آن قصيده مي سرايند و آنگاه كه با گذشت زمان موي سپيد خود را در آيينه مي بيند موي سپيد دموكراسي را نيز مشاهده مي نمايند و خود از دشمنان جدي و سرسخت آنچه خود خواسته و ساخته اند مي گيرند با نگاهي گذرا به تاريخ سهل و آسان مي توان در اكثر كشورها علي الخصوص كشورهاي كمتر توسعه يافته و فقير فرهنگي اين پروسه نمود بيشتري دارد حال اگر خداي ناخواسته كشوري گرفتار فقر اقتصادي باشد اين پروسه سريع تر اتفاق مي افتد ولي در كشورهايي كه منابع معدني خدادادي داشته باشد دولت با توسل به درآمد هاي سرشار آن مدت زمان پايداري خود را افزون تر مي نمايد و بيشتر دوام مي آورد ولي بهر حال به راهي ميرود كه از پيش معلوم است و آن بن بستي است كه پس از طي جريان صدر الذكر گرفتار آن خواهد شد .

3-                  نقش روشنفكران دقيق وعميق در اين مرحله بيش از مراحل قبل عميق و پر رنگ تر ومسئوليت ايشان بيشتر است تا با تفهيم اين پروسه جبري به آحاد جامعه نقش كاتاليزور را در بهاچماز كشيدن حكومتچيان بازي كنند تنها مشكلي كه روشن فكران در اينگونه موارد با آن دست به گريبانند وجود اعتقادات سنتي و مذهبي در مردم است كه هم تيشه تخريب خانه از پاي بست ويران را كند ميكنند و هم زمان براي حكومت چيان تحصيل ميكنند پس چاره آن است نوك پيكان خود راقبل از هر اقدامي متوجه شكستن لوحهاي كهن سنت و مذهب نمايند تا راه رسيدن حكومت و گرفتار كردن ان در حركتهاي اجباري شطرنج وار هموارتر گرديده و حكومت خود با هر اقدامي كه ميكند ريشه هاي خود را هر روز سست تر و زمان سرنگوني خود با هر حركتي به جلو مي اندازد حال پس از بيان آنچه اتفاق ميفتد وآنچه اتفاق خواهد افتاد كه با كه با نصب العين قراردادن پروسه مذكور براحتي براي همه قابل پيش بيني است اينجاست كه بايد به بيان مشابهت حكومت به ظاهر دموكراتيك را با توتالاتاريسم نشان داد و هم به ياداوري نقش روشنفكران به صورت مفصل پرداخت كه ابتدا مشابهات اخيرالذكر را نشان خواهم داد و سپس به نقش روشن فكران اشاره اي خواهم نمود هر چند كه با عنايت به مراتب ياد شده ادمه مطلب خود از همين قابل مشاهده است و شايد نيازي به تفصيل مطلب نباشد ولي صرفا براي ان دسته از دوستان كه شايد اشنايي كمتري با فلسفه سياست دارند ذكر مختصري خالي از فايده نباشد .  

 

افشي

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:29  توسط آرش کمانگیر  | 


آغاز

مقدمه

قبل از هر سخنی باید بپردازم به این مطلب بسیار مهم و اساسی که همگان به آن معترفند .چراسهم ما در تولید تفکر ناچیز است ؟ من

به خود این جسارت را میدهم که بگویم سهم ما از تفکر صفر است

البته نباید از زحمات بزرگانمان که عمر شریف خود را مصروف

تحقیق و تفحص در زمینه های مختلف علمی فرموده اند ولی با این وجود به جایی نرسیده ایم . مراتب امتنان خود را خاضعانه اعلام نمایم .با

وجود همه اینها ما سهم مان از پیشرفت علوم بشری در زمینه های مختلف تا چه اندازه بوده است ؟ کدام تفکر را مثلا در باب فلسفه طرح

وتقدیم جهانیان کرده ایم . من نمی دانم چون ندیده ام . اینکه بزرگوارانی

نهضت بر حق ترجمه را زنده نگه داشته اند و دوام میبخشند خود بیانگر این واقعیت است . مطلبی را شنیده ام منقول از فرزانه ای که فرموده است حال که سهم ما از تفکر ناچیز است باید کمر همت به ترجمه کتب

ببندیم . حقیقتی است غیرقابل انکار. زحمات بی دریغ ایشان وهم فکرانشان شایان توجه ای بیش از اینهاست . ولی من گمان میکنم یکی از علل و شاید یکی از علل عمده این امر اینست که ما ایرانی جماعت ،به خود جرائت نمی دهیم که اگر تاملی در باب موضوعی نموده ایم مطرح نماییم شاید به درد کسی بخورد وشاید دیگری کاستی های آن را جبران

کند و به دانسته ها و داشته ها یی که عمده هم ترجمه است بسنده مینماییم . اگر کسی هم جسارت کند ومطلبی عنوان نماید البته تخطئه میشود .پس

اندیشیدن وابراز آن  خود جسارت میطلبد . من افراد جسور را دوست دارم . اگر بالفرض در اروپا هم همین گونه بود مسلما" سهم ایشان نیز همانند ما ناچیز بود ولی هرگز این گونه نبوده است برای مثال کشور آلمان به داشتن فلاسفه بزرگ مشهور است چرا ؟ چون طرح مطلبی جدید را تخطئه نمی کنند اگر کانت به بیان اندیشه های خود اجازه دارد در مقابل شوپنهاور معاصر وی نیز حق دارد که درزمینه  فلسفه کتاب بنویسد ودر همان دانشگاهی که کانت تدریس فلسفه مینماید ایشان هم حق دارد که فلسفه خود را تدریس نماید واین امر موقوف به اجازه کانت نیست باوجود اینکه شوپنهاور همانند بسیار دیگر از فلاسفه آن دیار مدرک دکتری فلسفه ندارد . (البته به خاطر نگارش کتاب جهان به سان اراده و اندیشه این مدرک به وی اعطا گردید ) در کشور ما وضع به طریقی دیگر است .پس نگفته پیداست که اندیشیدن و ابراز عقیده جسارت میخواهد وباید آن را داشته باشم . شکی نیست که این اندیشه قابل نقد خواهد بود .

آزادی بیان حق همه است و همچنین آزادی اندیشه ومن نیز به حکم اینکه

انسان هستم و همانند دیگران روی این کره خاکی در حال حاضر زندگی

میکنم به خود این حق را قائلم  همچنانکه مدافع آن هم هستم .

اگر درست به خاطر داشته باشم روزی مطلبی را تحت عنوان حرکت حقوق عنوان نمودم که البته به علت رعایت نهایت اختصار میتوانست مبهم باشد هم اکنون میخواهم به بسط آن به بپردازم .آنگاه معلوم خواهد شد که هدف از طرح آن مطلب چه بوده است ومیخواستم برهمان مبنا طرح کلی ای که در نظر دار م بنا نمایم . شاید در لابه لای مطالب اخیر

ودر پس زمینه آنها چیزهایی که نوشته ام برای علاقه مند ان آن مطالبی

عنوان نموده ام بنابراین تکرار نیازی نخواهد داشت . مطالبی همانند مبانی نظری حقوق بشر وجهان شمولی حقوق بشر وسایر مطالب در همین زمینه . دوست دارم همچنان این طرح کلی را به همان روال سابق

ادامه دهم اگر نفسی باقی باشد .شاید بعد از طرح کلی مطلب در نهایت،

بطور گذرا مطلب ارایه شود .

من موضوع را فقط از منظر نظم حقوقی مطرح خواهم کرد چراکه تنها

حقوق است که به لحاظ ارتباط همگان با آن به صورت ملموس ، قابل ادراک است برای همه البته .

والبته به ناچار از حقوق داخلی آغاز خواهم کرد .مطالعه حقوق وبررسی

آن بسته گی کاملی با تمام شئون اجتماعی وسیاسی دارد همانطوریکه منتسکیو بدان میپردازد . ولی من صرفا" به آنچه که میخواهم خواهم رسید وبررسی همه جوانب منظور نیست .مگر اینکه بخواهم چنان کاری

انجام دهم که نمی توانم .

ارمیا

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:22  توسط آرش کمانگیر  | 

پدروپسر،پسروپدر

آری این چنین بود پسرم ،آری این چنین شد پسرم .پسرم من خود به تنهایی درمقام مدعی ومتهم ووکیل و قاضی می ایستم وفرشته کور عدالت رااستعانت میجویم وکلاه خود قاضی میکنم .روح مقدس عدالت را بر این محکمه حاضرمیخواهم وتلاش میکنم که در رای نهایی خود به حق داور

باشم .داوری سخت است وحال آنکه آدمی درامورسهل جایز به خطا خوانده شده است . اگرحکمم به صواب بود روحم آسایش ابدی را به گورقرین خواهد برد واگر به خطا بودم سزاوار نکوهشم .

قبل از آنیکه قاضی این محکمه رسما آغاز محاکمه ام را چکش به کوبد تعمید میدهم روحم را به روح القدس وتغسیل مینمایم پیکرم را تا از پلشتی جسم وروانم در این لحظه خطیر مصون بتوانم که بمانم اگر میتوان مصون بود از پیش داوری ها ،عرفا گویند موت قبل ان تموت .بمیر قبل از آنکه بمیری .داوری کن در حق خود به حق قبل از آنکه زمان داوری کند به حق درحق تو .پسرم در این محکمه تو غایب هستی اما چشمان معصوم تو بیناترین داورانند .جلسه علنی است وچشمان تو در غیاب تو

حاضرند چشمان تو بیناترین تماشاگران وبیطرف ترین هیات منصفه اند .ارمیا بدان که پدرت در این محکمه برای اولین بار زانوانش میلرزد ولی دستانش ،رعشه مادر زادیش را از یاد برده است . ببین که پدرت همچون همیشه پرصلابت است صدایش همچون همه محاکمات اش سکوت مظلوم

محکمه را درهم میشکند استواری صدایش مورچگان محکمه را خبردار می ایستاند .مجسمه کور عدالت لحظات سنگین این محکمه را به اجبار

به هوش میدارد کلام شاعرانه پدرت که از گرمگاه سینه برمیخیزد فضای سرد جلسه را سیلان میدهد ودررگ و پی ،سطوح خونمرده اشیا جاری میشود .اینجا برخلاف هر مکان جغرافیایی که پدرت لحظه ای پای بر آن گذارده است دیده میشود .صدایش شنیده میشود ومحکمه حضورش را به کمال درک میکند .پدرت تنها نقطه خغرافی کره خاکی را که لرزان زیر پای خود نمی دید دادگاه بود .آری پسرم پدرت تنها در دادگاه حرفی برای گفتن داشت تنهاوتنها در دادگاه درک میشد حضورش تحمیل میشد بر گرده آدمیان واشیا .سایه خود را بر زمین میدید وموکل اش را به زیر چتر سایه خود آرامش میداد .پس دلواپس مباش که در غیاب تو اندازه خردلی در حق تو اجحاف خواهد شد .پدرت در محکمه وضودار بود محرم بود محکم بود وزیرسایه خود بود بسیار کسان دیده ام ازقاضی ،شاهد،متهم،تماشاچی،کارشناس،وکیل وحتی فرشته عدالت که لرزش زانوانشان را در پستوی دستان اشان قایم میکردند ولی آنکس که تکبیره الاحرام گفته است و وضوساخته است سوگند خورده است که حق را بگوید اگرچه برزیانش باشد باکی از مظلمه خون سیاووشان ندارد چرا که به ایقان میداند که سخن حق را میگوید و نمی فروشد .نقیضه ای بر این گزاره گذاشت که وکیل حرف مفت زیاد میزند ولی مفت حرف نمی زند .کنون تاوان نقیض این گزاره را مردانه میدهد .باری سنگین بر دوش وجدانش گرانی میکند که آیا صواب بود که من این گزاره را به قیمت عمرم وعمرپسرم نقض نمایم .پسرم داوری سخت است . آنگاه که بر پرتگاه شک میرسی چشمانت بی اختیار بسته میشود وچشم بسته میگذری وپرتگاه را فرا پشت مینهی وچون واپس مینگری وحشت وجودت را درگرداب خود فرو برده است .چه سودی حاصل آدمی را که ملامت

زمانه را ونه زمان را بجان چشم بسته بخرد .زمانه داوری ناعادل است وزمان عادل ترین داورهاست چه بگویم که قوانین متغیر زمانه بر قواعدابدی زمان در همیشه تاریخ غالب است .پس پدرت به کدامین جنایت متهم است ؟ محکومیت محکومیت محکومیت لامحاله هست .چون زمانه برمن گذشت ومن آن نکردم که به کار آید .اعمال من بر ترازوی زمانه سنجیده میشود توبرحقی که متهمم کنی برجهالت .توبرحقی که متهمم کنی برجنایت .خیانت ،حماقت .دیدی پسرم قضاوت سخت است ولی برای من که معترفم هیچ قضاوتی سخت نیست .همیشه خستو بوده ام وهمه این را میدانند وشجاعتم را میستایند .اعتراف سخت است پسرم ولی اگر توان اعتراف داشتی جرمت سبک تر است .تو مرا تبرئه نخواهی کرد ولی بخاطرشجاعتم برمن ترحم خواهی نمود وچه شیرین است ترحم بر مجرمی که به جرم اعتراف نموده است .توبه کاری از پیش نمیبرد چون هرآنچه نبایستی در حق تو روا میداشتم رواداشته ام وتوبه من زمان را به عقب نخواهد برد .من دیگر هرگز بیست ساله نخواهم شد ولی به ترحم تو

امیدوار میتوانم باشم که بگویی .پدرم جنایتکاربود خائن بود جاهل بود .تواین حکم را بر مبنای زمامه ات صادر کردی ولی من همانند هر محکومی حق فرجام دارم وفرجام تا به انجام رسد زمان میبرد وزمان به عقب بر نمی گردد .من خلع سلاح شدم نه ؟دیدی قاضی لازم نیست .شاهددرکارنیست هرکس خود عادل ترین قضات است .من اشتباه نکرده ام من بیگناهم پسرم .توبه استناد قوانین زمانه محکومم کردی ولی داوری زمان شاید برله من باشد .درست است داوری زمان تو را به کار نخواهد آمد وبرای من دلخوشکنکی از باب تو ندارد اما از باب پسران دیگر ،دلخوش به داوری زمانم .پسرم من امروزم را ندیدم جاهل بودم خائن بودم احمق بودم جانی بودم نه خیانت ،جنایت سونیت میخواهد ومن آیا در حق خود و در حق تو سونیت داشته ام .نه نمی پزیرم هرگز این اتهام را نمی پزیرم .اگرچنین باشد پسرم تو نیز در هر حال جایتکاروخیانتکاردانسته خواهی شد از جانب پسرت .احمق بودم جاهل بودم ؟نه این اتهام برازنده من نیست .چنانکه برازنده پدرم نیز و تو نیز .اگر جاهل بودم احمق بودم چگونه میتوانستم بگویم که راه آنست که میبینم ومیروم .تونیزدرپناه این دفاعیه من مبرائی .پدرم همچنین .اگرمن جاهلانه کاری کرده ام پس دیوانه بوده ام و دیوانه مرفوع القلم هست .جاهلان چگونه دعوی رهنمایی نمایند که خود نمی دانند به کدامین ره سپارند .

فرشته کور عدالت را بگو پدرم میگفت دستمال ازچشمانت بردار وببین که جاهل خائن جانی احمق نمیتواند راه نماینده باشد جاهلان واحمقان بیراهه ازراه نتوانند تشخیص دهند وخائن وجانی به عمد بیراهه میروند ولی من عمدا بیراهه نرفتم کورنبودم که راه از بیراه تشخیص ندهم .لابدراهی دیدم که رفتم هرچند که زمانه چاهی در آن کنده بود .زمان پسرم چاهها راپرخواهدکردبساکاروانیان به تصور چاهی به راهی رفته اند که زمان آن را پرکرده است وجماعت در بیراهه از تشنگی تلف شده اند .گذرزمان به آیندگان خواهد آموخت که هم در آنجای زمانها قبل چاهی بوده است ورهبررهپویان به خطا نرفته بلکه زمانه چاه پرکرده است .باری این استدلال تو را آسوده خاطر کند که هرراهی که صراط دانستی بروی ودرگمان نباشی که اگر بر خطا روم رهپویانم تلف شوند .اگرغیرازاین باشد بدان که کس کاری از پیش نخواهدبرد که شک ودودلی ازرفتن رهپویان ممانعت کند و بشر مردابی ساکن و گنداب باشد .

امید دارم که به شجاعتم ترحم خواهی کرد وتسکین خواهم یافت .اگربرخطانبودم توخودراسعادت مند خواهی دانست .که پدرت این راه به خطا نبرد وتوخودبی وصیت من همان راه خواهی رفت .خوشا بر سعادت من اگر بیراه نرفته باشم ولی اگربرخطا بوده ام عفوآخرین خواسته من خواهد بود که منت است .عفوشده تبرئه نیست کرامت توست

که بزرگوارانه پدرت را ببخشی ونیزامیدتواگربیراه رفته باشی راه عمرت را .که پسرت به استناد قانون عفو توراعفونماید .چه کسی میداند که راهی که تو خواهی روی بیراهه نباشد ؟ اگرنیک بنگری نه مرا توان آن بود که پیشگوباشم ونه تو را .پس محکومیت من همانا احتمال محکومیت توست از جانب پسرت .اگربرخطابودم طلب عفو دارم .   

 ارمیا

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:20  توسط آرش کمانگیر  | 

درود بر دوستان

میخواهم تمام مطالب نظری و فلسفی را در هر زمینه که باشد در یکی از دو ویلاگی که به همین نام دارم و علت وجودی این هر دو به یک نام نیز هست در یکی از این وبلاگها جمع اوری کنم از همه وبلاگهایی که دارم و قدیمی تر ها لطفا به وب مربوطه مراجعه فرمایید ضمنا پس از مدتی بالاخره موفق شدم سایتی راه اندازی کنم که به محض افتتاخ در همه وب ها اعلام خواهم کرد

سپاس از قلم دوستان

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:14  توسط آرش کمانگیر  | 

 خوب شد مردی و ندیدی که چها بر این ملت مادر مرده می گذشت و می گذرد و خواهد گذشت .طبقات اجتماعی که وارونه شد ارزش های اجتماعی هم به تبع آن وارونه شد.لابد جامعه شناسان خوب میدانند که عواقب این پدیده شوم چه میتواند باشد .ریش و پشم که چندی پیش نشانه بدویت بود و عقب ماندگی ارج و قربی تازه و نیرومند یافت و ریش و سبیل بر باد رفته نیز لابد بی غیرتی ولامذهبی باید خوانده شود .تاریخ بیهقی تکرار میشد حسنک وزیر بردار کشیده میشد و مردم هورا می کشیدند .تاریخ شاهنشاهی با آن مخارج هنگفتی که روی دست وزیر مالیه گذاشته بود به هجری شمسی مبدل میشد البته با سلام و صلوات ، دهقان فداکار دیگر کمونیست بی خدا را نمی خواست .کمونیست را وقتی میخواهند که از فقر و فلاکت ،ایمانی ندارند و خدائی نمی شناسند .حکایت گرسنه خدا ندارد را به یاد بیاورید . تلمیحا".(میدانم توی کتابهای امروزی اینها را نمی نویسند بگذارید برای نسل جوانتر از خودم بنویسم .آورده اند که مسلمانی از گرسنگی و تشنگی مشرف به موت بود شیطان در هیبت آدمیزاد بر او متجلی شد و گفت :نان و آبت میدهم به شرط آنکه ایمانت را با من معامله کنی .مرد پذیرفت و قبلت را گفت . وقتی سیر خورد وآشامید از دادن ایمان به شیطان اجتناب کرد .شیطان بر آشفت که تو با من معامله کردی عهد به جای  آری .مسلمان گفت: آنچه به تو دادم در حالت گرسنگی و تشنگی ،موهومی بیش نبود و معاملت موهوم باطل باشد آدم گرسنه ایمان ندارد که معامله کند)دهقان وقتی صاحب نسق شناخته شد وهکتارها زمین بدست آوردوآقا و ارباب خود شد و دستش به جیب و دهان خود رسید کمونیست را میخواهد چه کار کند حالا که گرسنه و تشنه نیست .کمونیست هم مانند ناسیونالیسم دستمال کاغذی بیش نیستند که عنداللزوم بکار آید و سپس در گوشه انباری گرد و خاک می خورد .دهقان نمی دانست و نمی خواست بداند که کمونیسم چیست؟قومیت و ملیت چیست ؟به چکار می آید ؟ داس و اره و مشار و تبر بیشتر به بکارش می آمد تا (ایسم )های جورواجور .شب روز در زمین خودش کار میکرد با اهل و عیال و خانواده اش و روزی حلال میجست .وماحصل یکسال کار و تلاش برای معاش در مقابل آتش آفتاب را پیش حضرت آیت الله مجتهد مجتهدزاده مجتهدزادگان از دوده مجتهدان قرون ماضیه وحالیه و واسطه و آتیه میبرد و آن حضرت نیز خمسی را زیر پتو میگذاشت و ذکاتی را توی صندوقچه برای روز مبادا که مبادا روزی اسلام به خطر بی افتد و الباقی وجه را که حالا دیگر طیب و طاهر شده بود و مثل شیر مادر حلال میداد دست دهقان فداکار و دهقان با دست های پینه بسته الباقی پول خودش را میگرفت و زمهار زمستانش را می خرید و زیر کرسی لم می داد قلیانی چاق میکرد .حالا دیگر ارباب کوچولوئی برای خودش بود به شاه شاه بابا هم نمی گفت از هیشگی باکی نداشت الا از کمونیست جماعت ،مستشاران آمریکائی خوب می دانستند که پاشنه آشیل هر ملتی را چگونه هدف بروند یا رگ خواب امتی را چگونه ماساژ بدهند که خوابهای رنگی فراوانی ببیند .طویله که هم جای نگهداشتن اسب و استر و گاو و گوسفند بود و هم جای کرسی گذاشتن و هم در کور سوی چراغ پایه بلور نفتی درس خواندن اعجوبه هایی  را تربیت کرد که هاروارد اصلی نه تقلبی ،یا الازهر مصر مثلا و یا آکسفورد و سوربن هم نظیرش را بیرون نداده بود . نسلی طویله دیده ، روستائی ،شهردیده و شهر مانده و مدرسه شهری رفته که ذهنش تلنباری ازآداب و رسوم رعیتی ،روستائی، خرافه پرستی ،توده ای انقلابی ،شهری قرتی دیده ، دخترکان مینی پوش بوسیده ، و خدا خواه و خرما خور .مغلمه ای بیرون داد که گاه ملیت چی می شدند و گاه آزادی طلب ،شاهی یا مصدقی ،ناسیونالیست یا کمونیست،مکتبی غلیظ وانقلابی تندرو وتساهل گریزو مدارا پسند ،فتنه جو و فتانه طلب،سست پیمان سخت دل مشکل پسند آسان گسل.نسلی که مانندش را قاره کهن به خود ندیده و قاره سبز توان هضمش را ندارد .خربشو آدم نشو . پامنبری تخمه خر و تخمه خور سینماچی،داش مشدی شهری و ساده لوح روستائی ،جوجه فوکولی خانواده داراصیل ،خانزاده ای بیخوان ،دهقان زاده ای از جان گذشته ، نسلی که انبانی از همه چیزبود و هیچ نبود .نسلی پدیدار شد که گودزیلا وار بیل و کلنگ و داس و چکش بدست گرفت و ویران کرد این خانه آبادان ایران نام را . عقده های نسل های گذشته خود را که از قانون توارث به ارث برده بودند چون نارنجکی منفجر کردند و گسیختند رشته های عنکبوتی جامعه را . (اگر پرسیده شود به چه کار آید این رشته های عنکبوتی جامعه ناچارم بگویم که عزیز جامعه شناسی را نگاهکی بینداز ) طبقات و اقشار اجتماعی بهم خورد شاه فرار کرد .اصلاحات ارضی کار خود را کرد کاری کارستان . و همین نسل حرام خوار حلال پرست رشته کارها را بدست گرفتند و سر سلسله جنبان این رشته هزار توی پیچ و خم دارمثل روده آدمیزادان را دادند دست عده ای ریشوی عصا بدست و لمعه خوان ومکاسب دان . ملای مسئله گو ناخوانده شد مدرس و مهندس .حال خودت به تسبیح یسر حساب کن که چه خواهد شد ؟ مخالف عقاید پدر ، مخرب سنت های پیشین، سوسیالیست نوین ، مکتب فرانکفورت و مکتب زوریخ و وین ، نیهلیست از نوع امپرسیونیست ، ناسیونالیست ده ده قور قوت خوان ، آریائی اصیل،لر نه لنگ، کرد مکری سورانی،مادزاده ای از دیار دیاکوی خودمختاری خواه ،ملای مذهبی پامنبری، آدم فروش و مقام طلب و اپورتیونیست کلاش که حافظ اندر وصف اش به الکن اللسانی خود مقر است و این میان فرزندان طبقه متوسط که علی الاصول باید روشنفکر تربیت کند و تحویل جامعه دهد چه می کنند و چه باید بکنند ؟ گفتن لازم نیست دور و اطرافتان  را نظری بیندازید کافیست . آنان که وصف اشان گذشت جائی،میدانی به این نسل گمشده تاریخ ایران نداده و نخواهند داد . (ادامه دارد)

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:6  توسط آرش کمانگیر  |